سعدیِ جان در روزگار جنگ و شیاطین دیگر
امروز، اول اردیبهشت ماه جلالی و حالا قرن ۲۱ است. سایه جنگ و شیاطین دیگر بر هوای دلکش تهران، شیراز و سایر شهرهای ایران سایه انداخته، چه میشود کرد که روز، روز سعدی است.
امید سلیمی بنی؛ فصل سوم:
سعدی را به چه میتوان شناخت؟ فقیهی تمام بود که بر مسند اهل فتوا نشسته بود و جامه جماعت ظاهر به تن کرده بود و نعت رسول میسرود؟
یا نه، از آن سوی بوم افتاده بود و اهل دلی رند شده که بر شاهدان شهر نشان از دروازه کازرون میداد؟
سعدی که بود؟ خردمندی مصلح که نصیحهالملوک را در گلستان پیشه کرد؟ کارش آن بود که از اخلاق پارسیان به گفت و شنود بگذراند و طعن سلطان جائر کند؟ یا طعن بر رذائل زند و سیس حکیم الحکما بگیرد که چشم تنگ دنیادوست را یا قناعت پرکند یا خاک گور؟
یا نه، ادب را پاس میداشت و ادیبی تمام بود و با لحنی سهل و ممتنع که گویی هم اکنون با شما سخن میگوید، گفته باشد: من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم؟ حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم!
یا زبانآوری فتان بود که میخواست به جمیع فارسی زبانان عالم حقنه کند: آنک منم! امپراتور سرزمین واژگان پارسی با این کلمات: منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکراندرش مزید نعمت....
یا پشمینه پوشی است تندخو که بر کوس اخلاق میکوبد و کباده زهد و ورع میکشد، با قصه ساز کردن عاقبت عینالقضات در حکایت آن قاضی همدانی که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش؛ روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان!
حتی گاهی دوستی است که از بد روزگار و گرفتاری خانوادگی و غر و نق عیال، عقده میگشاید و متلک میاندازد که پدر خانم، مرا به ۱۰ دینار از دست کفار آزاد کرد و به مهریه ۱۰۰ دینار، گرفتار دخترش ساخت.
سعدی را چگونه بستایم که امروز در دنیای پی اس فایو و اینترنت اشیا و ماهواره و توییتر، برای مخاطبی که جرج مایکل تا ریکی مارتین را کهنه کرده و دیر زمانی است کی پاپ را کنار گذاشته و حالش از سمفونی ۹ بتهوون و چهارفصل ویوالدی بهم میخورد و حوصلهاش از تاج و گلپا سررفته و ردیف سنتی شجریان را "نوحه" میشمرد، همان مخاطبی که از شش و هشت سوزان روشن و بهنام بانی به بلوز و جز رسیده و از سوز ترانه سیما بینا و ترقص هویمتال وطنی گذشته، چطور بگویم کدام سعدی را میگویم؟ و چه ناخوشبختم از آشنایی ایشان.
چه گویم که اهل دل را خوش آید تا دو کلامی سعدی بخوانند. اصلا اهل دل، سعدی نخواهند چه بخوانند؟ یا مگر وکیل سعدیام در تبلیغ اویی که چه نیازی به چون منی دارد یا قرارداد درصدی برای فروش آثارش از غزل و گلستان و بوستان و خبیثات و هزلیات و طیبات بستهام به سهم بخس؟
این چنین است که فکر میکنم نه سعدی ادیب، نه سعدی فقیه، نه مصلح و منصح و نه سعدی رند، هیچیک زبان آدمیان امروز نیست که بگوییم آن سعدی، جای خالی چیزی را پرکند که دیگران نکردهاند. الا یک سعدی، آن که عاشق است، آن که دل سوداییش به بستانها میرود، بیخویشتن، بیاغیار.
آن سعدی که پیشهاش نظربازی است و سنتش عیاری و هنرش عشقپرستی که به معشوق جفاکار غدار طعنه میزند: مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم.
امروز روز اوست، همان سعدی عشقورزِ عشقشناس که به جماعت ناتورال، ادب عاشقانگی میآموزد و بر قامت قبیله تنانگی، جامه عشقبازی میدوزد.
اول اردیبهشت ماه جلالی، بلاروزگاری است عاشقیت با متد سعدیِ جان.
*سردبیر فصل سوم