ما ز بالاییم و بالا میرویم؛ دلنوشته یک وکیل بهیاد پدر
محمدصالح نقرهکار وکیل پایه یک دادگستری و عضو کانون وکلای دادگستری مرکز در هفته گذشته پدر خود را از دست داد.
این وکیل دادگستری در دلنوشته ای که میخوانید از پدر خویش یاد کرده و منش او را در زندگی ستوده است:
1.در فصل دیجور اردی بهشت بارانی، مقارن با طلوع یک پگاه سبحانی ، بر آستان اذان صبح یزدانی، همان جایی که همیشه جانماز پدر پهن بود، دو فرزند، دست در دست آن پدر رحمانی، ضیافت وصل را نظاره گر بودیم. نفسها به شماره افتاد و گلبانگ اذان از آخرین نفس پدر سبقت جست... نوبت وصل و لقاء پس از حدود 3ماه کسالت سر رسید و شکار اجل مهلت نداد...
صید بیابان عشق چون بخورد تیر او...سر نتواند کشید پای ز زنجیر او ...با همه تدبیر خویش ما سپر انداختیم...روی به دیوار صبر چشم به تقدیر او...
بالای سر پدر، کنار عکس مادر، جملهای نغز نصبالعین شده بود که...صبر کن، حکمت را می فهمی، قسمت را می چشی، معجزه را میبینی ... و فصل اخر .... ما دیدیم و چشیدیم و فهمیدیم!
2.هماره کنار برگهای کاغذ کاهی طراحی پدر، تسبیح گلین و مهر تربت همنشین بود و این یعنی، آن معمار اندیشه ور، نه فقط یک مهندس طراح و هنرآور، بلکه یک انسان خود ساخته و سرامد در جهاد اکبر و نزاهت درون بود.بابا خودش را ساخته بود. نه برای این دنیا. برای ابدیت در افقی مبدا و معاد باورانه. معمار نور با استفتا از جان و محاکات وجدان برای زیست خود قبله نما داشت... قرآن مبین و عترت طاهرین.
این بارزترین تعریف از استاد نقره کار است. آثار این رهرو "حکمت ایمانیان " آمیزهای از دل و گل، خشت و خرد، صورت و معنا، علم و عمل، تعالی و تجربه، رها از کلیشه اما با ریشه بود.
آن دنیا ساز آخرت پرداز، هندسه ریاضی مآب را قرین هویت ولایت پذیر نمود و پدیداری آثاری را رقم زد که برای وطن جاودانه شد.
3.از دنیا به کمترین آن قانع بود. نمی گذاشت وسایل و خودرو و سایر مظاهر دنیاییش لباس شهرت باشد. تکاثر و بریز بپاش را دشمن میپنداشت. شهروند مسئول بود و روی مصرف آب و برق و انرژی و خصوصا تخریب محیط زیست و آسیب درختان حساس بود. تصویر امام علی از کلام "قلیل المئونه وکثیر المعونه" را تصدیق عینی بود. معیار او حق بود و افراد را با حق سنجه می کرد نه حق را با افراد. هیچ وقت از تعریف و تمجید خوشش نمیآمد. بهشدت ریا پرهیز بود. دوست نداشت نام و نشانی داشته باشد. شهرت و شهوت و ثروت و قدرت در ضمیر روشن او بی آبرو بود و برای دنیا هیچگاه قبا و خرقهای برای خود ندوخت. از جان گذشته بود چه در انفجار دفتر نخست وزیری سال 60 چه ترور منافقین چه جنگ تحمیلی و چه ترور شخصیت. خیلیها به او جفا می کردند اما انگار رو به این دنیا نبود... زچاهی یوسفان را بر کشیده ...چو از یعقوب ایشان یاد کرده...
4. یک پرهیزکاری غریبی در وجود پدر بود که ریشه در استغنا داشت. او در این دنیا بود اما نگاهی فراسویی و گذرگاهی داشت. مجاز را پل حقیقت می پنداشت و در عمل زندگی با حق را به سالوس ریا و تظاهر پیشگی ترجیح می داد. هر کاری که در آن اعتلا و معنا نبود را انذار میداد. از زخرف و تزئین و هزینه های زائد و تشریفات غیرضرور و ادا و اطوار بدش می آمد. مرزهای اعتقادیش جابجا نمیشد. رانت و فساد را اصلا تحمل نمیکرد و محال بود برای فرزندان و نزدیکانش توصیه کند. از گردن کلفتها و فاسدها و رسانههای سوداگر متنفر بود. یک ریال در زندگی ناپاکی نمیآورد و زاهدانه رفتار میکرد. همان خانه قبل انقلابش را تا آخر داشت و تا 60 سالگی مستاجر بود و هیچ ثروتی بعد انقلاب برای خود نیندوخت! کالای ایرانی میخرید و با خانواده سر تعهد به وطن بیمداهنه بود. دنیانخواهی را استاد تمام بود. زجرآورترین خبرها برای او فساددانه درشتها و بیتوجهی به محرومان و غبطه بیتالمال بود. از نااهلان انقلاب متنفر و به خون شهدا متعهد بود.
5. آن مومن دردآشنا مرد انتخابهای معناگرایانه بود. در خانوادهای که مناسبات اقتصادی طریقیت داشت او راه دیگری برگزید و از اوان جوانی یک گمشده نور افزا را طلب کرد. وادی طلب در هفت شهر عشق عطار، عطری به زندگی پدر داده بود که هر کجا آن رایحه را میشنید بیدرنگ وصل را به جستجو مینشست. از حجره بازار و فلزات قیمتی و زرنشان، به حجره معرفت و ضیافت معنویت روی آورد و آب حیات عشق در رگ او روانه شد. بابا سیر در آفاق و انفس را به قصد قربت برکشید و مرد انتخابهای معیارمند، با اصول شریعت و در آبشخور وحی، راهی دگر را برای مقصودی بزرگ گزینش کرد.
6.پدر پیش از آنکه مجتهدی دانشور باشد، انسانی مسئولیت باور بود که بر سبیل خلیفهاللهی ره می پیمود. قبلهگاه او انسان کامل بود و جستجوگری در مسیر شدن را با پدیداری آثار نظری و عملی مشق می کرد. آثار معماری پدر از کتابهای او جدا نبود و رفتار خانوادگی و عملی و سلوک ارتباطی پدر هم با یک میزان و شاقول به عدل و ثبات رهنمون میشد. او عاشق بود و برای همین، بازتاب این بیت ....
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید....ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی....
7.اندیشه او روزنه ای به باغ بهشت بود. برای همین در روز ولادت امام رضا مهمان حضرت شد...چه تجلی حدیث حضرتش بود که محک ایمان... نه به طول نماز و اطوار ظاهری بلکه به ده خصلت متجلی است...به او امید خیر رود. مردم از شر او امان داشته باشند. خیر اندک دیگری را بسیار شمارد. خیر بسیار خود را اندک بیند. هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود. در طول عمر از تحصیل علم خسته نشود. کوچکی در راه خدا از عزت با دشمن او محبوبتر باشد.
8.نگاه آیه ای به خلقت داشت و آرایه ها را در صورت کلی جهان بازتابی از حیات طیبه و پژواک ذی معقول میدانست. نه متحجر بود نه غرب زده، نه خود باخته بود نه بی توجه به داراییهای ملی و میهنی و بومی. در یک کلام او معمار معنا مدار بود در سپهر زمانه خود. اما با نگاهی ابداعی و خلاقانه... محال بود دروغی از پدر شنیده شود. حرفش را در طرفداری از حق میزد ولو اگر همه را ناخوش آید. حکمت نظری و حکمت عملی پدر متخلق به صدق گفتار و رفتار و اندیشه بود. نماد ها و نمودها برای او ریشه در بایدها و نباید های قویمی داشت که در افق وحی پرورده شده و عکس عکس آن در این آب و گل جلا یافته بود. تا روزهای واپسین همیشه بساط خواندن و نوشتن و قلم و کاغذ پهن بود و بارز ترین شاخصه پدر همین استمرار معرفت ورزی خستگی ناپذیر بود. هیچ کلاس و سخنرانی بدون صرف وقت فراوان و مطالعه بی وقفه اجابت نمیشد.
9.در فصل اخر کتاب حیات، وصیت استاد نغز و پر معناست...دغدغه او دنیا و مادیات نیست... او به خانواده و بچه ها درس پرهیزکاری زندگی می دهد... رسیدگی به همنوعان وفقرا و گرفتاران، تدبر سوره یاسین، تفکر در وصیت امام علی به حسنین ...الله الله فی الایتام.... زندگی متعهدانه و واقعی با مسئولیت شناسی و تعهد به عهد الست... نه گلخانه ای و بریده از خلق... سفر من الحق الی الخلق... قدر دانستن انقلاب و ایران و وطن خواهی وپایبندی به اصول و شاخص ها...
بابای معنوی ما این کلام را معنا کرد که الانسان بعمله: محسنان رفتند و احسان ها بماند. ای خنک آن را که این مرکب براند. /ظالمان مردند و مرد آن ظلم ها. وای بر نفسی کند مرگ و دها/مصطفی فرمود دنیا ساعتی است. پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است.
10. مجلس حاضر نه گعده غمگساری که فراخوان بارگاه تدبر است. زنده یادی که کلک خیال انگیز حق را فهم کرد و در جرگه عالمان عامل از تبار آزادگان با شرافت زیست. خالصانه 83 سال دامن دوست بهدست آورد و از دشمنان گسست. به سلم و صفا لباس کهنه و خسته تن را در آورد و با لباس نور به دیدار معبود شتافت. مرد یزدان شد و فارغ گذر از اهرمنان، اینچنین وارسته دعوت حق را لبیک گفت. استاد ما... از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان...ما بها و خُن بها را یافتیم...جانب جان باختن بشتافتیم....
و آخر .... ما ز بالاییم و بالا میرویم. ما ز بیجاییم و بیجا میرویم. خواندهای انا الیه الراجعون.. تا بدانی به کجاها می رویم.