در رثای یک میلیون کودک بازمانده از آموزش؛ رویاهای کال این نسل گمشده
علی تفکری*
هنگامی که دکتر سید جواد حسینی، رئیس سازمان بهزیستی کشور، با بیانی هشداردهنده از بازمانده ماندن بیش از یک میلیون کودک از تحصیل سخن میگوید، زنگ خطر یک فاجعهی خاموش به صدا درمیآید.
این عدد، فراتر از یک گزارش آماری، حکایت سقوط یک میلیون ستاره از آسمان دانایی است. از نگاه کسی که عمری را در راهروهای مدرسه و میانهی دغدغههای تربیتی گذرانده، این خبر تنها یک شاخص نیست؛ بلکه یک میلیون لبخند یخزده و یک میلیون «فردای خاکستری» است که در انتظار نجاتاند.
این تراژدی ملی نیازمند نگاهی ژرف و واکاوانه است که از سطح سرد ارقام فراتر رود و به عمق زخمهای پنهان در کالبد جامعه بنگرد:
۱.تازیانهی فقر بر گُردهی جوانهها
در روزگاری که میبایست فصل شکوفایی و سماع مدادها بر سپیدی کاغذ باشد، سایهی سنگین فقر، چون خزان زودرس، بر سر جوانهها آوار شده است. آنجا که «نان»، بهای سنگین «کتاب» میشود، کودک، پیش از آنکه الفبای «عشق» را بیاموزد، الفبای «رنج» را در بازارهای غیررسمی و زیر چرخدندههای کار اجباری هجی میکند. این کودکان، وارثان محرومیتی هستند که چون زنجیری نامرئی، پای بلندپروازیشان را به زمین سفت ناداری دوخته است. ما در حال تماشای «توارث فقر» هستیم؛ جایی که مدرسه دیگر نردبان صعود نیست، بلکه حصاری است که عبور از آن برای پابرهنگان، رؤیایی دوردست مینماید.
۲.سراب طرحهای تکبعدی و خشکسالی تدبیر
دردآور است که در این بوستان، نهادهای متولی هر یک به راهی میروند. ما شاهد تلاشهایی هستیم که اگرچه در ظاهر خیرخواهانه است، اما در باطن، تلاشی برای «بستن زخمهای عمیق با باندهای کوچک» است. طرحهایی نظیر «شهید محمودوند» که با همکاری بهزیستی، کمیته امداد و انجمنهای خیرین برای جذب دانشآموزان توسط وزارت آموزش و پرورش طراحی شده، در تلهی نگاه کالایی به آموزش افتاده است. گویی تصور شده است که با توزیع چند جلد کتاب درسی، اندکی لوازمالتحریر، یک روپوش مدرسه یا تأمین سرویس رفتوآمد و کمکهای معیشتی، میتوان کودکی را که در چنگال فقر مطلق است، به کلاس درس بازگرداند.
باید صادقانه پذیرفت که این رویکرد، تنها پوستهی مسئله است. تأمین ملزومات آموزشی، در حالی که ریشههای ساختاری فقر و بیثباتی اقتصادی خانوادهها نادیده گرفته شود، همچون آبیاری یک گل خشکیده با قطرههای اندک است. این برخورد جزیرهای و اکتفا به حمایتهای مقطعی، همانند آن است که هر باغبانی گوشهای از باغ را آبیاری کند و میانهی دشت را به عطش بیابان بسپارد. بازماندگی از تحصیل، فریادی بلند است که از ناهماهنگی میاندستگاهی برخاسته؛ تا زمانی که تدبیر ما از توزیع لوازم به تغییر ساختار ارتقا نیابد، غول محرومیت، هر روز بیش از پیش فرزندان ما را در کام خود خواهد کشید.
۳.مرثیهای برای جغرافیای فراموششده
آمارها به ما میگویند که در حاشیهها، در آنجا که خاک با غبار مرز درآمیخته، چراغ مدارس کمسو شده است. آنجا که دوری راه و نبود سقفی برای آموختن، کودک را میان «ماندن و پوسیدن» یا «رفتن و نرسیدن» معلق نگاه داشته است. عدالت آموزشی، اگر تنها در پایتخت و شهرهای بزرگ معنا یابد، چیزی جز یک واژهی لوکس در میان صفحات بخشنامهها نیست. وقتی کودکی در سیستان یا کردستان، به خاطر نبود یک راه ایمن یا یک کلاس گرم، دفترش را برای همیشه میبندد، یعنی عدالت در خون خود غلتیده است.
فرجام سخن: هزینهی سنگین سکوت
یک میلیون کودک بازمانده از تحصیل، یک میلیون زخم باز بر پیکر این جامعه است. اینان همان کسانی هستند که فردا در کوچهپسکوچههای آسیب، تاوان بیتدبیری امروز ما را با جوانی خود پس خواهند داد. حل این بحران، نه با شعارهای رنگین و نه با آمارهای پشتمیزی و طرحهای سطحی، که با ایمانی ساختاری، ممکن است. باید دریچهای گشود؛ باید نان را به سفرهها بازگرداند تا کتاب، به دستها برگردد و آموزش، از یک «توزیع کالا» به یک «حق بنیادین» تبدیل شود.
بگذاریم الفبا، دوباره زبان مشترک تمام کودکان این سرزمین باشد، پیش از آنکه غبار فراموشی، نام این یک میلیون نفر را از دفتر آینده پاک کند.
*فعال حقوق کودک