فرار از آبخوری
محمد حسن حیدری *
سال دوم یا سوم دبستان بود. مطمئنم که سال چهارم یا پنجم نبود؛ چون مدرسه ما دو حیاط داشت. بچههای دو پایه بالاتر در حیاط بالا بودند و ما در حیاط پایین. بین این دو حیاط هم یک راهروی جداکننده بود که برای ما بچههای کوچکتر، حال و هوای یک مسیر اسرارآمیز را داشت. مطمئنم که این خاطره هم در همان حیاط پایین اتفاق افتاد.
آن سال، مقررات تازهای برای آب خوردن در مدرسه گذاشته بودند. قانون ساده بود: هرکس میخواهد آب بخورد، باید لیوان داشته باشد. اگر لیوان همراهت نبود، بچههای انتظامات، که معمولاً از حیاط بالا میآمدند، جلویت را میگرفتند.
چند هفتهای این قانون اجرا شد. اما ما بچه بودیم و بچهها گاهی چیزهای ساده را فراموش میکنند. مخصوصاً در هفتههایی که نوبت صبح بودیم؛ هنوز خوابآلود از خانه میآمدیم و ممکن بود یادمان برود لیوان را برداریم.
اما یک روز اتفاقی افتاد که همه چیز را تغییر داد.چند نفر از بچهها را دیدند که از شدت تشنگی، به جای آبخوری، سراغ شلنگ توالت رفتهاند و از آن آب میخورند. خب، هرچقدر هم مقررات سفت باشد، نمیشود برای داخل سرویس بهداشتی یک مأمور انتظامات گذاشت!
همین اتفاق، یک علامت مهم برای مسئولان مدرسه بود. خانم بهداشت مدرسه متوجه شد که راهحل این نیست که بچهها را از آب خوردن منع کند؛ چون نیاز طبیعی بچهها را نمیشود با دستور و ممنوعیت از بین برد.
بعد از آن، قانون کمی تغییر کرد. دیگر آب خوردن با دست ممنوع نبود. تمرکز بیشتر رفت روی چیزهای عملیتر؛ تهیه صابون، آموزش شستن دستها و یاد دادن این نکته ساده که اگر قرار است با دست آب بخوریم، دستمان تمیز باشد.
این خاطره کوچک که نیمهشب به یادم آمد، برای من یک درس بزرگ دارد؛ مخصوصاً برای کسانی که در حوزه سیاستگذاری و حقوق تصمیم میگیرند.
گاهی یک ممنوعیت، روی کاغذ منطقی به نظر میرسد، اما وقتی با زندگی واقعی آدمها، با نیازهای طبیعی و رفتارهای روزمره آنها برخورد میکند، ممکن است نتیجهای کاملاً متفاوت به بار بیاورد. مقرراتی که راه فرار از واقعیت را نبینند، گاهی آدمها را به همان جایی میفرستند که اصلاً قصد جلوگیری از آن را داشتهاند.
چهارم مرداد ۱۴۰۵
تهران
* وکیل کانون وکلای دادگستری مرکز