تهران در اولین روز کاری سال؛ جنگ واقعی تازه آغاز شده است
این گزارشی میدانی درباره اولین روز کاری سال در تهران است. روز 15 فروردین ماه که بسیاری از این روز به عنوان روز واقعی اول جنگ سخن میگویند.
گروه اقتصاد، فصل سوم؛
روز سی وششم جنگ تحمیلی است؛ در حالیکه تعطیلات نوروز پایان یافته و حالا طبق عادت هر ساله مردم به کسب و کار خود باز میگردند. در یکی از خیابانهای اصلی شمالشرق تهران قدم میزنم. شهر، در نگاه اول، همان شهر است؛ اتومبیلها در تردند، رفتوآمدها ادامه دارد اما چهرههای مردم بهاری نیست، بسیاری عبوس و رخ در هم کشیدهاند. عیان می توان دید که مردم کمتر صحبت میکنند، کمتر لبخند میزنند، کمتر حوصله دارند و بیشتر در حال دفاعی اطراف و آسمان را هراسان نگاه میکنند. اضطراب در نگاهها و سرعت قدمها دیده میشود.
پیادهروها چندان شلوغ نیست، کمتر چهره جوانی به چشم میخورد، بسیار به افراد میانسال و مسن در مسیر حرکتم برمیخورم و از خودم میپرسم پس جوانها چه شدهاند؟
بعد از چند خیابان پیاده روی، وارد یکی از شعبههای بانک میشوم، بانکی که زمانی دولتی بود، حالا نمی دانم، خصولتی است گویا. سالن بانک خلوت است که شاید برای روزهای فروردین طبیعی باشد. نوبت می گیرم و به انتظار روی صندلی می نشینم.
به جای ور رفتن با گوشی، مردم را نگاه می کنم. بعضی نشسته و با تلفن حرف می زنند. بعضی برگه های بانکی را پر می کنند. مردی مقابل یک باجه ایستاده و با کارمند بانک صحبت میکند؛ صدایش بلند نیست ولی با هیجان حرف می زند و دستهایش را تکان می دهد. از آن فاصله می شود صدایش را شنید.
گویا حسابهایش بسته شده و اقساطش به تعویق افتادهاند. صدایش کمی بالا میرود، بعد ناگهان ساکت میشود. دستش را روی سینهاش میگذارد، صورتش رنگ میبازد و روی زمین میافتد. چند نفر جلو میآیند، یکی صندلی میآورد، یکی با اورژانس تماس میگیرد. مرد به سختی نفس می کشد. کارمند بانک، دگمه های بالای لباس مرد راباز می کند. لبهای مرد به تمنای هوای تازه، نیمه گشوده، مانده و قفسه سینه اش تند تند بالا و پایین می رود.
چند دقیقه بعد آمبولانس میرسد و او را با برانکارد بیرون میبرند. وقتی درهای شیشهای بسته میشود، سالن دوباره آرام میشود؛ اما نگاهها هنوز به همان نقطهای است که مرد افتاده بود؛ اشک در چشمانم حلقه میزند.
بیهدف، از بانک بیرون می زنم. در خیابان، کمی جلوتر، زنی میانسال با ظاهری موجه و مرتب کنار یک بستنی فروشی روی نیمکت نشسته است. ظاهرش به زنان خانه دار می ماند. با روسری تیره و نیم دار که دنباله اش رها شده روی شانه.
بلند میشود، به عابران نزدیک میشود و آرام چیزی میگوید. وقتی به من نزدیک میشود میشنوم که خجالت زده میپرسد که دخترم، میتوانی کمکی کنی چیزی بخرم؟
راستش نه، در توانم نیست. نمی دانم گفتم یا در ذهنم این کلمات بیان شد، راستش می گریزم، درستش همین است، می گریزم، راستش تلاش میکنم آن قطره بی قرار از چشمم نچکد، راستش قدم تند می کنم تا دور شوم، تا کمتر ببینم، اگر می توانم اصلا نبینم. ولی مگر می شود ندید؟
اکثر مغازهها باز هستند، بیشتر قفسهها پر اما مشتریها اندکند. میان راهروهای فروشگاه هم فقط تک و توک زنان و مردانی دیده میشوند که سنی از سر گذرانده اند و از ظاهرشان پیداست بازنشسته اند. با چهره هایی که گرد پیری بر آن نشسته و نگاههای نجیب و فارغ از غوغای زمانه، آرام قدم میزنند، چیزی را برمیدارند، مدتی نگاه میکنند و دوباره سر جایش میگذارند. بعد چند قلم از ضروریترین اقلام خوراکی را برمیدارند و به سمت صندوق میروند.
بر خلاف پیادهروها، مسیر ماشینرو خیابانها شلوغ است، ماشینها در حال حرکتند. اما حالوهوای شهر دیگر شبیه روزهای عادی نیست. سکوتی نانوشته میان آدمها جریان دارد؛ سکوتی که در چهرهها، در قدمها و در نگاههای کوتاه رهگذران دیده میشود و شاید درست در همین سکوت است که میتوان فهمید جنگ واقعی تازه آغاز شده است.