گزارش میدانی از تهران، روز سوم جنگ
مجسمه فردوسی همچنان پابرجاست
از پیادهروی شمالی، از سمت غرب به میدان رسیدم. ماشین آتشنشانی بود، در حاشیه شمالی میدان هم جمعیتی پرچم بهدست. نوارهای زرد مسیر شمال میدان را بسته بودند، ورودی قرنی. خواهش کردم نزدیکتر بروم، اجازه ندادند. ماشینها و موتورهای عبوری هم قدری سرعتشان را کم میکردند و جوانی تکرار میکرد: خدا خیرت بده، حرکت کن!
علیرضا گودرزی، فصل سوم
چند ساعتی از انفجار مهیب در میدان فردوسی گذشته بود که توانستم خودم را به آن حوالی برسانم. مترو رایگان بود، اما یکی دو ایستگاه قبل پیاده شدم تا قدمی در شهر بزنم و حال و هوایی از مردم ببینم.
مغازهها تک و توک باز بودند. کت و شلواری حراج 50% گذاشته بود و باز هم مشتری نداشت. نانوایی نانها را در کیسه میگذاشت و سوپرمارکتی با آب پرفشار پیادهروی مقابل مغازهاش را میشست. هوای تهران تمیز بود، قدری خنکتر از روزهای قبل، درختان چنار و عرعر و اقاقیا جوانه زده بودند. شب عید است و برهکشان مغازهداران راسته فردوسی.

پارسال چنین روزی، آنها که ارز میخواستند تا نوروز را در کشور دیگری بگذرانند، همین حوالی سر قیمت دلار و یورو و لیره چانه میزدند، کسانی هم کت و شلوار را با بدنشان و جیبشان اندازه میگرفتند و دست فروشانی هم از لیف حمام تا ماهی قرمز سر سفره هفتسین چیده بودند. امروز اما خبری از آنها نبود.
در خیابانهای اطراف حضور مأموران امنیتی پرشمار بود. اگر دقت میکردی در دست کسانی که رهگذر به نظر میآمدند هم بیسیم میدیدی. هر چه نزدیکتر به فردوسی، تراکم نیروها بیشتر. خیابانها خلوت بود و رفت و آمد ماشین و موتور و آمبولانس در جریان. اما هیچ چیز عادی نبود. جنگ است و حالا فقط میدانستم که میدان فردوسی هدف قرار گرفته. نگران بودم. جایی موشک خورده که در کودکی برایم لباس عید میخریدند و خودم در بزرگسالی برای پسرم لباس عید میخرم. دارو میخرم، سمبوسه میخورم، با دوستانم در کافه جمع میشویم و هر بار، بعد از چهل سال، چند ثانیهای به مجسمه فردوسی وسط میدیان خیره میشوم.
از پیادهروی شمالی، از سمت غرب به میدان رسیدم. ماشین آتشنشانی بود، در حاشیه شمالی میدان هم جمعیتی پرچم بهدست. نوارهای زرد مسیر شمال میدان را بسته بودند، ورودی خیابانسپهبد قرنی. خواهش کردم نزدیکتر بروم، اجازه ندادند. ماشینها و موتورهای عبوری هم قدری سرعتشان را کم میکردند و جوانی تکرار میکرد: خدا خیرت بده، حرکت کن!
محل انفجار چند ده متری با ورودی میدان فاصله داشت. اما زیر پا پر بود از خردهشیشه و سنگریزه و خاک. مسیرم را به سمت وسط میدان عوض کردم. چند ثانیه به مجسمه فردوسی خیره شدم. پابرجا بود، هرچند زیر پای او هم شیشه و سنگ پاشیده بودند. تا آن سمت میدان هم هنوز همین آثار انفجار را میشد دید. عادت داشتم در این فصل، این هوا و این محل شب عید ببینم، نه اثر جنگ. نوروز یادآور شروع دوباره زندگی طبیعت است و من بسیاری هموطنانم را در این روزها از دست دادهام. شاید بهتر است در خاطرات قدیمیتر خود غرق شوم و نه ببینم و نه بشنوم.
فاصله میگیرم از فردوسی. همچنان همه غرق در سکوت و آرام. این آرامش به زمان جنگ نمیماند. از چهرههای آدمها دیگر نمیتوانم حالاتشان را بخوانم. این دومین جنگ امسال است، من ولی عادت نکردهام. یاد قیصر امین پور میافتم و زمزمه میکنم که به امید پیروزی واقعی، نه در جنگ، که بر جنگ!