«کودتافانتزی»‌ و مادوریزاسیونِ ایران با احمدی‌نژاد

«کودتافانتزی»‌ و مادوریزاسیونِ ایران با احمدی‌نژاد

حمید آصفی

در روزهای اخیر ناگهان خبری بیرون افتاد درباره‌ طرحی برای «آزادسازی» محمود احمدی‌نژاد و بازگرداندن او به متن قدرت در ایران؛ گزارشی که به نقل از منابع آمریکایی و اسراییلی در نیویورک‌تایمز منتشر شد.

اما مساله فقط درستی یا نادرستی این خبر نیست؛ مساله، «نوع نگاه» است.

نوعی نگاه کارتونی به ایران.

نوعی ایران‌شناسیِ پلی‌استیشنی.

نوعی «کودتافانتزی».

هنوز خیال می‌کنند ایران، ونزوئلاست.

هنوز فکر می‌کنند سیاست، با هلی‌برن چند کماندو و یک چهره‌ تلویزیونی جابه‌جا می‌شود.

هنوز تصور می‌کنند اگر کسی زمانی رییس‌جمهور بوده، پس می‌تواند فردا رهبر شود.

این، نه تحلیل اطلاعاتی است؛ این، توهم ژئوپلیتیک است.

این‌جا باید یک واژه‌ تازه ساخت: «مادوریزاسیونِ ایران».

یعنی فروکاستن پیچیدگی ایران به الگوی خام آمریکای لاتین.

یعنی تصور این‌که تهران را می‌شود با نسخه‌ کاراکاس فهمید. یعنی نفهمیدن این‌که در ایران، قدرت فقط در ساختمان‌ها نیست؛ در شبکه‌ها، حافظه‌ها، مناسبات، روحانیت، امنیت، اقتصاد، بوروکراسی، سنت و ترس تاریخی رسوب کرده است. ایران، کشور «دکمه‌ی ریست» نیست.

کسانی که این سناریو را طراحی کرده‌اند ـ اگر اساساً طراحی شده باشد ـ گرفتار چیزی هستند که می‌توان نامش را گذاشت: «توهمِ ریموت‌کنترلیِ ملت‌ها». آن‌ها ملت‌ها را مثل پهپاد می‌بینند. دکمه‌ای می‌زنند؛ رهبر عوض می‌شود. دکمه‌ای دیگر؛ خیابان منفجر می‌شود.

و بعد هم موسیقی پیروزی. اما ایران، بازی کامپیوتری نیست. ایران، حافظه‌ تاریخیِ زخم‌خورده است.

محمود احمدی‌نژاد، سال‌هاست که نه در مرکز قدرت است، نه در مدار تصمیم‌سازی. نه ساختار حقوقی پشت اوست، نه بلوک امنیتی منسجم، نه روحانیت سنتی، نه حتی بخش عمده‌ مدیرانی که زمانی با او کار می‌کردند. بسیاری از همان نیروها، بعدها یا جذب دولت‌های بعدی شدند یا عملاً از او اعلام برائت کردند. احمدی‌نژاد امروز بیشتر یک «پدیده‌ رسانه‌ای» است تا یک «پروژه‌ حکمرانی» و همین‌جا فاجعه‌ تحلیلی آغاز می‌شود.

اگر واقعاً دستگاه‌های اطلاعاتی اسراییل یا آمریکا تصور کرده باشند که احمدی‌نژاد می‌تواند «آلترناتیو انتقال قدرت» باشد، این نه نشانه‌ قدرت آن‌ها، بلکه نشانه‌ یک خطای عمیق ادراکی است؛ خطایی که می‌توان نامش را گذاشت: «سندرومِ ایرانِ تخیلی».

در این سندروم، ایران نه آن چیزی است که هست، بلکه آن چیزی است که اتاق‌های فکر دوست دارند باشد؛

ایرانی ساده، قابل‌هضم، قابل‌مهندسی، قابل‌تعویض.

اما ایران، کشورِ «جایگزینی فوری» نیست. جامعه‌ ایران، پیچیده‌تر، بدبین‌تر و تاریخی‌تر از آن است که با عملیات نمایشی دچار وجد شود. آمریکا و اسراییل اگر واقعاً چنین تحلیلی داشته‌اند، در حقیقت قربانی «هالیوودی‌شدنِ امنیت» شده‌اند؛ یعنی لحظه‌ای که تحلیل‌گر امنیتی، جای جامعه‌شناس را می‌گیرد و فیلمنامه، جای واقعیت را.

در این نوع تفکر، همه‌چیز باید قهرمان داشته باشد؛ یک چهره، یک بازگشت، یک فرار شبانه، یک سخنرانی و بعد پایان فیلم. اما سیاست ایران، فیلم نیست؛

«فرسایش» است، «رسوب» است، «گره» است.

کسانی که هنوز خیال می‌کنند با جابه‌جایی یک فرد، ایران جابه‌جا می‌شود، اساساً جمهوری اسلامی را هم نفهمیده‌اند؛ حتی اگر دشمنش باشند.

قدرت در ایران، فقط در اشخاص نیست؛ در «سامانه‌ها»ست، در «لایه‌ها»ست، در «هزارتوی بقا»ست. و این همان چیزی است که بسیاری از دستگاه‌های اطلاعاتی خارجی هنوز درکش نکرده‌اند؛ آن‌ها ایران را می‌بینند، اما «ایرانیسمِ قدرت» را نمی‌فهمند.

شاید به همین دلیل است که از جنگ ۱۲ روزه تا همین جنگ ۳۹ روزه، پروژه‌های عجیب متولد شد؛ سلطنت‌فانتزی، شورش‌فانتزی، تجزیه‌فانتزی، و حالا کودتافانتزیِ احمدی‌نژادی. فانتزی‌های که بیشتر از آن‌که واقعیت جمهوری اسلامی را توضیح دهند، سطحی‌بودن تخیل طراحانشان را افشا می‌کنند.

و چه تراژدیِ عجیبی‌ست: دستگاه‌هایی با ماهواره‌های جاسوسی، شنودهای فوق‌پیشرفته و بودجه‌های میلیارددلاری، گاهی در فهم سازوکار قدرت در جمهوری اسلامی، از یک راننده‌ تاکسی در تهران عقب‌ترند. این فقط شکست اطلاعاتی نیست؛ شکستِ تخیل سیاسی است.

چون جمهوری اسلامی را نمی‌شود با عملیات نمایشی «ریست» کرد؛ نه با بمب، نه با سناریو، نه با نوستالژیِ یک رییس‌جمهور سابق. اما این به‌معنای شکست‌ناپذیری آن هم نیست. هر ساختار سیاسی، دیر یا زود، زیر وزن تناقض‌های خودش فرسوده می‌شود. مسئله فقط این است که فروپاشیِ پیچیدگی، هرگز شبیه فیلم‌های اکشن اتفاق نمی‌افتد.

وبلاگ

ارسال نظر