سنگی دوپاره بر مزار نامدارانِ بینام؛ روایتی ازقطعه کشتهشدگان 30تیر در آرامگاه ابن بابویه ری
در گوشهای از آرامستان ابن بابویه، قطعهای است که ظاهرا کمتر کسی از وجودش خبر دارد. ۲۵ مزار در دو ردیف، با سنگهایی لبه شکسته و نامهایی نیمهمحوشده دیده میشود که تنها نوشتهی مشترکشان «شهید راه وطن» است.
منصوره محمدی؛
«میدانید مزار شهدای 30 تیر کجاست؟»
«نه! نمیدانم، از متولی بپرسید.»
این سوال کوتاه را از چند نفر از کسانی که عزیزانشان در بخش قدیمیتر آرامگاه ابنبابویه دفن هستند، پرسیدم.
آرامگاه ابن بابویه، قطعهای ای بسیار قدیمی در شهر ری است که از دیرباز بخشی از گورستان کهن ری به شمار میرود.
به جز متولیهای آرامگاه که به صورت فازبندی شده، تصدی بخشهای مختلف ابن بابویه را برعهده دارند، رهگذران عادی اطلاعی از محل دفن کشتهشدگان قیام 30 تیر ندارند.
قطعه شهدای 30 تیر در بخشی از شمال غربی آرامگاه است. دو تیر چراغ برق که سالهای طولانی است دیگر نوری ندارند در آستانه ورودی این قطعه قرار گرفتهاند. در میانههای دهه شصت بود که گفتند دیگر نیازی به تیرها نیست و برق آنها را قطع کردند. این را یکی از متولیها میگوید.

دیواری کوتاه به بلندای دو ردیف آجر این قطعه را از دیگر بخشهای آرامگاه جدا شده است. نشان و یا سنگبنای یادبودی برای شهدای 30 تیر وجود ندارد، به جز سنگ بزرگ دو تکه سیاه رنگی که روی آن دو تاریخ حک شده است؛ زادروز 1261-درگذشت 1345. یک قبر خالی بینام و نشان هم پایینِ قطعه شهدا قرار دارد که قرار بوده محل دفن محمد مصدق، پیروز سیاسی حادثه 30 تیر باشد، وصیتش همین بود: در جوار شهدای ۳۰ تیر دفن شوم، اما با مخالفت شاه پیکر وی را به احمدآباد مستوفی منتقل کردند و این قبر و سنگ روی آن برای همیشه خالی و دستنخورده باقی ماند. مزاری بیپیکر، وصیتی بیسرانجام.
سرگذشتی که در سنگها تکرار شد
سرگذشت سنگ یادبود، یادآور شعار «یا مرگ یا مصدق» است که در آن روز از سوی طرفداران مصدق سرداده شد. سنگی که سالها بعد و به یاد مصدق بنا شد اما در سالهای اول انقلاب (67 یا 68) مخالفان با بیل و زنجیر به سراغ آن رفتند تا آنرا از زمین برکنند. اما زور ابزارها به سنگ نرسید و از وسط به دو نیم تقسیم شد. یک دوپارگی که بازتابی از سرنوشت خود مصدق بود؛ او که نه اعدام شد و نه تبرئه، نه به قدرت بازگشت و نه به کلی فراموش گردید. درست مانند آن سنگ که نه در زمین ماند و نه از میان رفت.
قطعه شهدای 30 تیر به دو نیمه تقسیم شده است، نیمهای که مزار 25 شهید آن روز را در خود جای داده است و نیمه دیگر که تنها حاوی سنگ بنای یادبود است. این محل قبلا خانه سرایدار مجموعه، حسن آقا بوده است.
با گذر از دیوارچین کوتاه اطراف مقبره، مزار 25 شهید حادثه در ارتفاعی بالاتر از دیگر قبور آرامگاه قرار گرفته است. 25 سنگ در اندازههای مختلف در دو ردیف در کنار همدیگر قرار دارند که برخی از آنها در اثر گذشت زمان دچار خوردگی شدهاند و اثری از نام و هویت افراد در آنها نیست. اما همه آنها در یک نوشته مشترک هستند: «شهید راه وطن».
یکی از هزاران روز پرتلاطم این سرزمین
30 تیر ماه 1331 آوردگاهی بود که تمام جریانهای سیاسی ایران از دربار و بیگانگان گرفته تا نیروهای ملی، گروههای سنتی و جریانهای منفعت طلب و سودجو چهرهای روشن از خود به نمایش گذاشتند. خشم سیاسی مردم به برکناری مصدق و نیمهتمام ماندن سرنوشت نفت از یک سو، انتصاب احمد قوام به نخست وزیری از سوی دیگر و اعلامیهای که بر التهاب دامن زد و درخواست آیت الله کاشانی از مردم نقاط عطف آن روز و آن حادثه بودند.
25 ردیف، 25 روایت ناتمام...
39 سال؛ فاصله سنی بزرگترین و کوچکترین کشته شدگان وطن در این قطعه است، البته بدون در نظر گرفتن دو مزاری که نام و نشانی بر روی آنها نیست و جزو شهدای گمنام این واقعه به حساب میآیند.
شهید گمنام، کسی که هیچوقت سراغش را نگرفتند و هنوز بعد از گذشت ۷۴ سال نامش را اینطور میبریم: شهید گمنام.
نخستین مزار در این قطعه به اسماعیل عینکچی، فرزند محمدعلی اختصاص دارد. 19 ساله بود که در آن حادثه جان باخت.بد حادثه بوده یا غیرت سیاسی؟ کسی چه میداند در آن لحظه واپسین، جان باخته وطن به چه فکر میکرده؟
پس از آن جبار سفیدگر رشیدی، فرزند آقابالا، 37 ساله است. ۳۷ ساله باقیمانده تا ابد، تا زمانی که کسی به یاد داشته باشد ۳۰ تیر ۱۳۳۱ را.
گوشهای از سنگ مزار سوم شکسته است، سنگی که آرامگاه ابدی محمدابراهیم قاسمی است و مشخص نیست چندساله بود. نام محرم رستمی فرزند تیمور بر مزار چهارم نقش بسته، 17 ساله بود که او را در این قطعه با خاک سپردند.
مزار پنجم مربوط به اصغر اسکندریان فرزند علی و 18 ساله است.
سنگ ششم به کلی دچار خوردگی و فرسایش شده است؛ نه نامی؛ نه نشانی و نه حتی شماره سنگ قبری بر روی آن هک شده است. سنگ مزار هفتم تنها با یک اسم و فامیلی پر شده است: «احمد طالقانی».
فرسایش و خوردگی مزار هشتم را به کلی از بین برده است، بخشهای از سنگ مزار کاملا نابود شده و تنها زینعلی تهرانی به زحمت قابل خواندن است. بنابر اطلاعات نام او «رستم» است و 18 ساله بود که در این حادثه به شهادت رسید. محمد مرندینژاد فرزند باقر، جوانترین شهید این قطعه است که در آن روز 13 سال سن داشت.
اعداد و سن اشخاص، گویای روایتی است بر جوانان این قطعه از کره خاک، ۱۹، ۱۷، راستی آن نوجوان شهید وطن چند ساله بود؟ ۱۳؟
عباس لوءلوء فرزند محمد در مزار نهم آرام گرفت، زمانی که 34 ساله بود. نوروزعلی کفائی فرزند مبارک 52 ساله است و در مزار دهم قرار دارد. بخشی از سنگ مزار او نیز شکسته است. مشخصات پرویز را نیز به سختی میتوان خواند، بخشهای زیادی از سنگ از بین رفته و دچار شکستگی شده است، اما براساس مستندات فامیلی او رجائی است. خوشنشینترین مزار این قطعه در سایه درختی در انتهای قطعه قرار دارد، سرگذشت این سنگ نیز همچون بنای یادبود مصدق به دو نیم تقسمی شده است و در اثر خوردگی نام و نشانی از آن در دست نیست.
شاهدی از دل تاریخ
خوانش اسامی روی قبرها به پایان نرسیده که متولی این بخش از راه میرسد. علی نام دارد و حدود 20 سال است که خدمت این قطعه را برعهده دارد.
قصه آن روز و اتفاقاتی که منجر به آن حادثه شد را تعریف میکند: «مصدق نخست وزیر بود و دکتر فاطمی وزیر امور خارجه که محل دفن او هم کمی پایینتر از همین قطعه است. آنها به دنبال ملی کردن نفت بودند و شاه با آنها چپ شد. شاه وقتی دید که نفت ملی شده بهش برخورد و مدتی با مصدق جنگ و جدال داشتند و بعد او را خانه نشین کرد.»
بعد داستان سنگ خالی را روایت میکند که قرار بود مصدق نیز پس از مرگش در آنجا دفن شود اما شاه اجازه این کار را نداد و این سنگ برای همیشه خالی مانده است.
میگوید رفت و آمد زیادی به این قطعه نمیشود، خبری از خانوادهها نیست و تنها حضور آنها در سالگردی است که هرساله برگزار میشود. سالگردی که به گفته او در سالهای اخیر چهره متفاوتی به خود گرفته است: «پارسال در برگزاری مراسم سختگیری کردند. چون اینها عضو جبهه ملی هستند. اما میآیند، صحبت سیاسی هم نمیکنند، سرود میخوانند، کف میزنند، روی مزارها گل میگذارند و میروند.»
پیرامون قطعه، پر از علف هرز است، علی آقا میگوید دو روز مانده به زمان برگزاری مراسم آنها را پاکسازی میکند. یک حوضچه کوچک در محوطه درست کرده است که بعد از خشکسالیهای اخیر تهران برای آبیاری درختان اطراف این قطعه از آن استفاده میکند. میگوید جمعیتی حدود 100 تا 150 نفر در دو نوبت میآیند و مراسم برگزار میکنند. علی آقا معتقد است حوادث یک دوره ریاست جمهوری در به هم خوردن گرامیداشت شهدای 30 تیر نقش داشته است: «از زمانی که احمدینژاد رئیس جمهور شد اوضاع 30 تیر به هم خورد، اصلا چهار پنج سال نمیگذاشتند مراسمی گرفته شود و فضا را سخت کرده بودند. بعد کم کم مراسم دوباره برگزار شد.»
به سراغ مزار شماره 13 میرویم جایی که علی اکبر جهانفر، 32 ساله در آن آرمیده است. حسن نیما سخن فرزند حسین و 27 ساله در مزار شماره 14 قرار گرفته است و محمود یموتی 23 ساله در پانزدهیمن مزار دفن است. اسماعیل صلواتی، 39 ساله را در مزار 16 ام قرار دادهان دو از مزار 17 ام یک نام مشخص است و بقیه قبر دچار خوردگی و شکستگی شده است، کاظم فرزند امیدعلی و 18 ساله در اینجا قرار گرفته است. سعدی اسکندری 20 ساله بود که او را در مزار شماره 18 قرار دادند و ابوالقاسم بنکدار فرزند محمدجعفر و 32 ساله در مزار شماره 19 دفن شده است. مزار 20 و 22 مربوط به شهدای گمنام هستند و مزار شماره 21 قدرتالله سلیمی یگانه فرزند خانواده و 22 ساله دفن شده است. مزار شهید دستخوش نیز دچار خوردگی شده است، او 24 امین شماره در این قطعه است و در 20 سالگی کشته شده است و در نهایت هوشنگ رحمتالله رضائیان فرزند مهدی و 24 ساله در مزار شماره 25 آرمیده است.
علی آقا میگوید قرار بود سنگها را تعمیر کنند، در سال 84، 85 گروهی دانشجو آمدند و مبالغی هم جمعآوری کردند و قرار گذاشتند که به همان ترکیب سنتی تعمیرات انجام شود اما هیات امنا گفت بودجه را بدهید به خودمان که تعمیر کنیم و در نهایت هم کار خوابید: «البته برنامه دارند که سنگها را یکدست کنند اما جنگ و مشکلات، کار را متوقف کرد.»
از واقعهی ۳۰ تیر، در روایتهای رسمی و غیررسمی، معمولاً با محوریت سه شخصیت یاد میشود: محمد مصدق که بازگشت او به نخست وزیری، دستاورد اصلی این روز بود. آیتالله کاشانی که با صدور اعلامیه، مشروعیت مذهبی به این قیام داد و در نهایت قوامالسطنه که حضورش در جایگاه نخست وزیری، خشم نهایی را شعلهور ساخت، اما در این میان، مثل همیشه، جزئیات زندگی، انگیزهها، شغل، خانواده، آرزوها، ترسها و امیدهای ۲۵ فردی که در این روز کشته شدند در هالهای از ابهام باقی مانده است. روایت آشنا نادیده ماندن ما مردم در فراز و فرود سیاست در این مُلک.
امروز، ۷۴ سال پس از آن روز، تنها چیزی که از آنها برجای مانده، چند نام مخدوش بر قبوری است که بسیاری از مراجعهکنندگان ابن بابویه، حتی از وجودشان اطلاعی ندارند.
این سکوت، گویاتر از هر روایتی است: تاریخ، گاهی نام بازیگران اصلی را با صدای بلند تکرار میکند، اما نام کسانی که میانه میدان را با تن خود پوشاندند، در میان غبار فراموشی دفن میکند. فراموشیای که در انتظار یکایک ماست.