برگرد به صفحات روزنامه‌های باطله

برگرد به صفحات روزنامه‌های باطله

علیرضا گودرزی*

چند سالی است که وقتی یادمان می‌افتد روزی چنین کسی رئیس جمهورمان بود، باید درنگ کنیم ببینیم کابوس بود یا واقعیت. هزینه‌های بزرگی به ما، به ملت ما و کشور ما تحمیل کرد. اگر ریشه آنچه امروز بر سر ما می‌آید را هم در او و رفتارهای عجیبش ببینیم، اغراق نیست.

زمانی که رژیم اسرائیل در حضیض بعد از انتفاضه دوم و رأی مشورتی دیوان بین‌المللی دادگستری در سال 2004 علیه شهرک‌سازی‌هایش بود، او با چند شعار، خوراک پروپاگاندای آنها را تأمین کرد. رفیق خانه و گرمابه و گلستانش از دوستی با "مردم" اسرائیل دم می‌زد و خودش شدیدترین الفاظ را درباره آمریکا و اسرائیل به کار می‌برد. ناسازگاری حرف و عملش همان زمان هم معلوم بود.

می‌گفتند در کار مذاکرات هسته‌ای سنگ می‌اندازد. آن زمان، نه تحریم‌های ثانویه آمریکا بود، نه قطعنامه‌های تاق و جفت شورای امنیت و برجام و خروج آمریکا از برجام. ترامپ هنوز دلال معاملات ملکی نیویورک بود و برنامه صلح‌آمیز هسته‌ای ایران استخوانی لای زخم ناسوری نبود که جنگ برپا کند. آن زمان هم می‌دانستیم کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه هست.

زمانی که "به‌فرموده" بچه‌های مدرسه‌ای را در شهرهای مختلف جمع می‌کرد تا در سوز سرما برایش از دختر مدرسه‌ای بگوید که در زیرزمین خانه "انرژی هسته‌ای تولید کرده"، نمی‌دانستیم روزی در سوگ دختران دبستانی میناب نشسته، سوگ و خشم و نفرت را در هر لحظه جایگزین هم می‌کنیم و تلخکام یاد شیرین‌زبانی‌هایش می‌افتیم.

یادم است، روزی که در مراسم تحلیفش در تابستان 1384، ریاکارانه دست رهبری را بوسید. یادم هست، زمانی که روشنفکران را بزغاله می‌خواند که از سیاست چیزی نمی‌فهمند. یادمان هست همه آن روزها را. جوان بودیم، اما بین سطور، گفته‌های او را در خشت خام می‌خواندیم.

آخرین چیزهایی که می‌دیدم از او، گردهم‌آیی‌های خنکی بود که یکی برایش خالتور لس‌آنجلسی می‌خواند و زمانی دیگر که دست دو یار عجیبش را گرفته بود و درخت می‌کاشت و شعار می‌داد. در تب و تاب 1404، میان خبرهای بندر شهید رجایی و جنگ 12 روزه و آن دی‌ماه لعنتی و این اسفند سیاه، بین بحران و بحران و بحران و خون و اشک و نفرین، آخرین چیزی که باید به یاد می‌آوردم محمود احمدی نژاد بود. کاش دیشب یادم نمی‌افتاد ببینم پیامی داده یا نه. کاش یادم نمی‌آمد چنین کسی وجود داشته است.

پیامش جراحت این همه جدایی را برایم خرابتر کرد. پیامی خشک، انگار از سر انجام وظیفه، که حتی بر خلاف عادت مألوف رهبری را رهبر جمهوری اسلامی و نه رهبر انقلاب خوانده بود. ما می‌دانستیم ریاکار است. اما حداقل حفظ ظاهر می‌کرد. نه دستبوسی، نه چنین پیامی. دوباره، دیشب یادم افتاد که وقتی ترامپ در کمپین انتحاباتی‌اش هدف سوءقصد نافرجام قرار گرفت، برایش پیامی صادر کرده بود و در آن از "زشت‌ترین اقدامات ضدانسانی" گفته بود که "واژگان از انعکاس عمق پلیدی آن ناتوانند". نوشته بود که "بشریت اکنون در همه جای جهان چنین دردهای سهمگینی می‌کشند". اما صاحب این روح لطیف، تا می‌خواست از مردم خودمان بنویسد، (به قول اخوان) رعشه می‌افتادش اندر دست! با ادبیات خشک و اداره‌جاتی پیامی نوشت که عریضه‌ای پر کند.

آقای رئیس جمهور اسبق، تو از آنِ گذشته‌ای، از آنِ تاریخ منقضی شده‌ای. تناقضاتت را می‌بینیم و بهایی نمی‌دهیم، چه که می‌دانیم از گذشته‌ای و همانجا، در تاریخ، لابلای صفحات زردشده روزنامه‌های دهه 1380 خواهی ماند.

اگر با بساط و دستک دولت بهار و گاهی بیانیه‌ای می‌خواهی برای آینده‌ای حیات نباتی سیاسی‌ات را حفظ کنی، اشتباه نکن. ما یادمان هست. بهای جوانیمان حداقل درسی است که از تو گرفتیم: تو در آینده نخواهی بود. برگرد به همان صفحات رنگ و رو رفته روزنامه‌های باطله.

احمدی نژاد 1

احمدی نژاد 2

 

*دکتری تخصصی حقوق بین‌الملل

وبلاگ

ارسال نظر