ایران بر صحنه‌ی تراژدی: آیسخولوس و فلسفه‌ی شکست

ایران بر صحنه‌ی تراژدی: آیسخولوس و فلسفه‌ی شکست

غرب، بسیار پیش از آنکه ایران را موضوع تاریخ‌نگاری، سیاست یا شرق‌شناسی کند، آن را بر صحنه‌ی تئاتر آورد.

 شاید نخستین تصویر ایران در حافظه‌ی اروپا به آتن سال ۴۷۲ پیش از میلاد برمی‌گردد که در آن آتنی‌ها شکست دشمنی را بر روی صحنه‌ی تئاتر می‌دیدند که تنها هشت سال پیش شهر آنان را تا مرز نابودی رانده بود. اما آیسخولوس این نمایش را در بزرگداشت پیروزی ننوشت. او صحنه را از آتن به شوش برد، فاتحان را کنار گذاشت و به شکست‌خوردگان مجال سخن گفتن داد. یونانیان باید پیروزی خود را از چشم ایرانیان نیز می‌دیدند.

بدین‌سان، نمایش‌نامه‌ی «ایرانیان» یا «پارسیان» (Persai) اهمیّتی یافت فراتر از سندی تاریخی درباره‌ی جنگ‌های ایران و یونان. 

 

این کهن‌ترین تراژدی کاملِ برجامانده از یونان باستان آزمایشگاهی فلسفی برای معمّاهای آدمی است: قدرت چگونه حدّ خود را از یاد می‌برد؟ شکست چه چیزی به انسان می‌آموزد که از پیروزی نمی‌توان آموخت؟ چرا فهم آزادی سیاسی بدون تخیّل «دیگری» امکان ندارد؟ مردگان چگونه هم‌چنان بر زندگان فرمان می‌رانند؟ و مهم‌تر از همه، آیا می‌توان دشمن را به چشم دشمن نگریست ولی از رنج وی به سوگواری نشست؟ آیسخولوس جنگ را دیده بود. او از نسلی نبود که سالامیس را از کتاب‌های تاریخ بشناسد. با این‌همه، هنگامی که درباره‌ی این پیروزی نوشت، از وسوسه‌ی طبیعی فاتحان فاصله گرفت و دشمن را به هیولا بدل نکرد. در «ایرانیان»، شوش سرزمین موجوداتی وحشی و مضحک نیست. پیرانی نگران در انتظار بازگشت جوانان‌اند؛ مادری خواب‌های هولناک می‌بیند؛ پیام‌آوری از نابودی سپاه خبر می‌آورد؛ مرده‌ای از گور فراخوانده می‌شود تا معنای فاجعه را توضیح دهد؛ و سرانجام پادشاهی که زمانی فرمانروای سپاهی عظیم بود، با جامه‌ای دریده بازمی‌گردد و چیزی جز ناله‌های سوگ نمی‌یابد. 

آیسخولوس به ما می‌آموزد که تراژدی، فلسفه‌ی شکست است. فلسفه غالباً حقیقت را چیزی می‌داند که باید پیش از عمل شناخت، در حالی که تراژدی به نوعی هولناک‌تر از شناخت می‌پردازد: حقیقت همان سرنوشتی است که وقتی بدان پی می‌بریم که دیگر تغییر آن در توان ما نیست. اُدیپ هنگامی می‌بیند که دیگر دیدن به کار نجات وی نمی‌آید. آگاممنون زمانی به معنای بازگشت خود پی می‌برد که راه گریز بسته شده است. خشایارشا نیز با از دست دادن قدرت خویش است که به درک آن نائل می‌شود. معرفت تراژیک همواره دیرهنگام است؛ پرتوی است که پس از فاجعه می‌تابد. ایده‌‌ای کانونی این فاجعه ὕβρις، hubris است، ولی برگردانِ آن به «غرور» معنای یونانی را به ذهن ما نمی‌آورد. مسأله‌ ناتوانی قدرت از تشخیص حدّ خویش است، نه فقط خودپسندی یک پادشاه. خشایارشا بر هِلِسْپونت پل می‌زند، دریا را به راه بدل می‌کند و فاصله‌ای را که طبیعت برقرار کرده با اراده‌ی سیاسی از میان برمی‌دارد. از دید مهندسی، این کار نشانه‌ی توانایی است، ولی از چشم‌انداز تراژدی، می‌تواند نشانه‌ی چیزی خطرناک‌ باشد: لحظه‌ای که «می‌توانم» جای «آیا باید؟» را می‌گیرد.

پرسشی که «ایرانیان» پیش می‌کشد با گذر زمازن رنگ نباخته است: آیا قدرت توانایی تعیین مرزهای خود را دارد؟ اگر هر آن‌چه از لحاظ فنّی شدنی به نظر رسد در کار سیاسی روا قلمداد شود، چه چیزی می‌تواند در برابر اراده‌ی تصرّف بایستد؟ آیسخولوس تکنیک و قدرت را به مسأله‌ای بدل می‌کند که در قلب پرسش‌های عصر مدرن می‌نشیند. اما «ایران» در این نمایش تنها استعاره‌ی برای قدرت بی‌حد نیست. ایران هم‌چنین آینه‌ای در دست یونان است تا در آن تصویر سیاسی خود را بازبیند. یکی از شگفت‌انگیزترین گفت‌وگوهای نمایش هنگامی رخ می‌دهد که آتوسا می‌پرسد چه کسی بر یونانیان فرمان می‌راند؟ پاسخ کوتاه است: آنان برده و فرمان‌بُردارِ هیچ انسانی نیستند. این جمله تمایزی را بیان می‌کند که تخیّل سیاسی غرب بر بنیاد آن ساخته‌ شده است: تمایز میان شاهنشاهی و پولیس، فرمانروا و شهروند، فرمان‌بُرداری و آزادی.

از فلسفه‌ی تاریخ هگل تا تاریخ‌نگاری جدید، این تقابل بارها به صورت رویارویی «شرق استبداد شرقی‌» و «آزادی غربی» خوانده شده است. اما خود نمایشنامه در برابر چنین تقلیل ساده‌ای مقاومت می‌کند. زیرا اگر ایران فقط تصویر معکوس یونان بود، چرا آیسخولوس این همه شأن تراژیک به ایرانیان می‌بخشد؟ چرا داریوش با چنین وقاری از جهان مردگان بازمی‌گردد؟ چرا اضطراب آتوسا باید برای تماشاگر آتنی قابل فهم باشد؟ چرا نمایش به جای جشن فاتحان با ناله‌ی شکست‌خوردگان پایان می‌یابد؟ از همین تناقض پرسش دیگری سر برمی‌آورد: آیا نمایشنامه‌ی «ایرانیان» نخستین فصل تاریخ طولانی «شرق» در تخیّل غربی است یا یکی از نخستین مقاومت‌ها در برابر ساده‌‌انگاری دشمن؟ تأملات فلسفی و تاریخی نشان می‌دهند که پاسخ را نمی‌توان به یکی از این دو امکان فروکاست. آیسخولوس هم تفاوت را می‌سازد و هم آن را متزلزل می‌کند. ایران «دیگری» یونان است، اما دیگری‌ای که سخن می‌گوید، خواب می‌بیند، خاطره دارد، فرزند از دست می‌دهد و سوگواری می‌کند. 

در این میان، حضور شبح داریوش بعد دیگری به تراژدی می‌بخشد. برای فهم شکست، زندگان کافی نیستند؛ مردگان باید بازگردند. داریوش نه غایب است نه کاملاً حاضر. گذشته‌ای است که از پایان‌یافتن سر باز می‌زند و برای داوری اکنون احضار می‌شود. از این منظر، فاصله‌ای شگفت میان «ایرانیان»، شبح پدر در هملت و مفهوم «شبح‌وارگی» در اندیشه‌ی دریدا گشوده می‌شود. سیاست فقط کار زندگان نیست؛ جامعه همواره زیر نگاه مردگانی زندگی می‌کند که نام، قانون، میراث، شکوه یا شکست آنان کماکان در اکنون‌شان حضور دارد. خشایارشا فقط از یونانیان شکست نخورده است، باید در برابر پدر مرده نیز پاسخ دهد. با این‌همه، شاید رادیکال‌ترین حرکت آیسخولوس جای باشد که تماشاگر آتنی را وامی‌دارد برای دشمن خود سوگواری کند. جنگ انسان‌ها را به عدد تبدیل می‌کند: تعداد سپاهیان، کشتی‌ها، کشته‌شدگان. تراژدی مسیر معکوس را طی می‌کند: عدد دوباره نام می‌شود، نام به بدن بازمی‌گردد، بدن به فقدان بدل می‌شود و فقدان امکان سوگواری پیدا می‌کند. پرسشی که فلسفه‌ی معاصر درباره‌ی «زندگی‌های سزاوار سوگواری» مطرح کرده، دو هزار و پانصد سال پیش در ساختار خود این تراژدی حضور دارد: آیا مرگ دشمن نیز می‌تواند برای ما مرگ یک انسان باشد؟

گفتار «ایران بر صحنه‌ی تراژدی: آیسخولوس و فلسفه‌ی شکست» از همین نقطه آغاز می‌شود. قرار نیست «ایرانیان» را صرفاً منبعی برای شناخت تصویر هخامنشیان نزد یونانیان بخوانیم، همان‌گونه که قرار نیست نظریّه‌‌هایی مدرن را بر متنی باستانی تحمیل کنیم. مسأله دنبال‌کردن پرسش‌هایی است که این نمایشنامه هنوز قادر است در برابر ما بگذارد: نسبت قدرت و حدّ، پیروزی و شناخت، آزادی و دیگری، میراث و شبح دشمنی. چه بسا خواندنِ «ایرانیان» ایرانیان امروز را برانگیزد تا به جای کنجکاوی درباره‌ی دلایل شکست ایران از یونان، از خود بپرسند این شکست چه چیزی را آشکار می‌کند که قدرت توانایی دیدنش را نداشته است؟

با اینکه خشایارشا را در آغاز نمایش نمی‌بینیم‌، قدرتش همه‌جا حضور دارد. اما در پایان که خودش در صحنه هست‌، قدرتش دیگر از میان رفته است. تراژدی در میان این دو لحظه اتفاق افتاده است. بدین روی، «ایرانیان» روح تراژدی را بازمی‌تابد: انسان از حقیقت قدرت خود وقتی آگاه می‌شود که دیگر آن را از دست داده است.

فرهنگ

ارسال نظر