چرا بازخوانی تاریخ ضرورت دارد؟

چرا بازخوانی تاریخ ضرورت دارد؟

امیریوسف وحدانی*

تاریخ، فقط روایت مردگان و سلسله‌ های پادشاهی نیست؛ تاریخ، حافظهٔ سیاسی ملت‌ هاست. مردمانی که پیشینهٔ خود را فراموش می‌کنند، محکوم‌ اند اشتباه‌های گذشته را با هزینه‌ای سنگین‌تر تکرار کنند. به همین دلیل، مطالعهٔ شخصیت ‌ها و دولت‌ های تاریخی، فقط کنجکاوی دربارهٔ گذشته نیست؛ بلکه کوششی است برای فهم عقلانیت و زوال قدرت ها در زمانهٔ اکنون.

در جوامعی مانند ایران که نقد مستقیم ساختارهای سیاسی هزینه‌های سنگینی برای منتقدان در پی دارد، یادآوری تاریخ و گذشتگان گاه به زبان غیرمستقیم بیان حقیقت بدل می‌شود. تحلیل دولت‌ های گذشته، در حقیقت مطالعهٔ الگوهای پایدار حکمرانی مطلوب است؛ اینکه چرا برخی حکومت‌ها، با وجود خشونت و بیگانگی نخستین، توانستند بیش از یک سده دوام آورند و برخی دیگر، با وجود ادعاهای بزرگ، در درون خویش فرسوده شدند.

تاریخ ایران، بیش از آنکه تاریخِ سلسله‌های پادشاهی باشد، تاریخِ نسبتِ میان «قدرت» و «خرد» است. هرگاه حکومت‌ها توانسته‌اند میان شمشیر و دانایی هماهنگی برقرار کنند، به ثبات و آبادانی رسیده‌اند؛ و هر زمان که اهل اندیشه، اصلاح و تخصص کنار زده شده‌اند، زوال آغاز شده است.

از آغاز تاریخ تاکنون، هیچ دولتی تنها با سرکوب، شعار یا نیروی نظامی پایدار نمانده است. حتا مهاجمانِ عرب و ترکان سلجوقی و مغول نیز دریافتند که برای حکومت بر ایران، ناچارند به دانش، دیوان‌‌سالاری و نخبگان ایرانی تکیه کنند.

مسئلهٔ اصلی در تاریخ ایران، فقط «حملهٔ اعراب، ترکان سلجوقی، مغول و غیره» نیست؛ پرسش مهم‌تر آن است که چگونه نیروی مهاجم کوچ‌‌نشین، در کمتر از یک دهه، در دورهٔ ایلخانی، به سوی دولت‌‌سازی و سازمان اداری سوق پیدا کرد.

عباسیان با بهره‌مندی از تجربهٔ کهن ایرانیان در «هنر کشورداری»، از جمله خاندان برمکی، آل سهل، ابن‌المقفع و خاندان نوبختی، آنان را مسئول ساماندهیِ دیوان‌ها، نظام مالیات‌ ستانی، مراسم تشریفات درباری و دستگاه قضا کردند. این وظایف آن‌ قدر حیاتی بود که به گفتهٔ پژوهشگران، در دوره‌ای از خلافت، اختیارات سیاسی عملی تا اندازه زیادی در دست این خاندان‌های ایرانی بود. سلجوقیان بدون خواجه نظام ‌الملک، هرگز به دولت تبدیل نمی‌شدند؛ همان‌گونه که ایلخانان بدون خواجه نصیرالدین طوسی در عهد هلاکو‌خان و سپس در دوران غازان خان، با رشیدالدین فضل‌الله همدانی، از مرحلهٔ «لشکر مهاجم» عبور نمی‌‌کردند.

خواجه نظام‌الملک، ترکانِ سلجوقی را با سیاست‌نامه و سازمان دیوانی، از یک نیروی نظامیِ کوچ‌نشین به امپراتوری‌ای منظم بدل کرد. او دریافت که دوام حکومت، نه فقط به قدرت نظامی، بلکه به نظم اداری، عدالتِ مالیاتی و تربیتِ نخبگان وابسته است.

خواجه نصیرالدین طوسی، در اوج ویرانیِ مغول، خرد ایرانی را واردِ ساختار ایلخانی کرد و از دلِ آشوب، نهاد علمی و دیوانی ساخت. تأسیس رصدخانهٔ مراغه، فقط یک پروژهٔ علمی نبود؛ نمادی بود از امکانِ حفظِ عقلانیت و دانش حتا در میانهٔ ویرانیِ ایران.

رشیدالدین فضل‌الله همدانی نیز در عصر غازان‌ خان، پروژهٔ بازسازی اقتصادی و اداری ایران را پیش برد و حکومتی را که بر پایهٔ غارت و تخریب و آتش سوزی شکل گرفته بود، به سوی دولت‌ سازی سوق داد. اصلاحِ مالیات، احیای کشاورزی، توسعهٔ راه‌ها و سازمان‌ دهیِ دیوانی، تلاشی بود برای تبدیل قدرتِ عریان به حکومتی پایدار.

در دورهٔ قاجار نیز امیرکبیر، با آنکه در ساختاری فرسوده و گرفتار دربار و مداخلهٔ بیگانگان عمل می‌کرد، دریافت که بقای ایران بدون اصلاحِ دیوان‌ سالاری، آموزش، اقتصاد و مهارِ فساد ممکن نیست. تأسیس دارالفنون، اصلاح نظام مالی، محدود کردن رانتِ درباری و کوشش برای ایجاد دولت قانون‌مند، تلاشی بود برای پیوند زدن قدرت سیاسی با عقلانیت اداری.

اما سرنوشت امیرکبیر، خود یکی از تراژدی‌ های تکرارشوندهٔ تاریخ ایران است: حکومت‌ها لحظه‌ ای به سوی زوال می‌روند که کارآمدترین نخبگان خویش را حذف می‌کنند. حذف اصلاح ‌گران، شاید در کوتاه ‌مدت قدرت را یکدست کند، اما در بلند مدت، بنیان دولت را فرسوده می‌سازد.

شاید بزرگ‌ترین درس تاریخ ایران همین باشد: از خواجه نظام‌ الملک تا خواجه نصیر و رشیدالدین و امیرکبیر، هر زمان که میان قدرت و دانایی پیوند برقرار شده، امکان ثبات، آبادانی و توسعه پدید آمده است؛ و هر زمان که قدرت، اهل اندیشه و اصلاح را کنار زده، فرسایش سیاسی و اجتماعی آغاز شده است.

برخی فرمانروایان وحشی، سرانجام دریافتند که ماندگاری حکومت در گرو آبادانی، اقتصاد، دانش و اعتماد مردم است. این حقیقتی است که بسیاری از حاکمان‌ دیر فهمیدند؛ و برخی هرگز نفهمیده‌اند.

 

*وکیل پایه یک دادگستری، دکتری تخصصی فلسفه

وبلاگ

ارسال نظر