حملات پاکستان به افغانستان فراتر از مسئلهٔ تحریک طالبان پاکستان است
زردشت شمس، دیپلمات سابق افغانستانی، در یادداشتی به بررسی حملات پاکستان به افغانستان پرداخته است. او از سال ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۹ به عنوان معاون سفیر افغانستان در پاکستان و از سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ به عنوان معاون وزیر اطلاعات و فرهنگ خدمت کرده است. یادداشت او را میخوانید:
گروه ترجمه فصل سوم:
از اکتبر ۲۰۲۵، پاکستان حملات هوایی متعددی در افغانستان انجام داده است که تلفات و تخریب گستردهای در میان غیرنظامیان به بار آورده است. مرگبارترین آنها در ۱۶ مارس ۲۰۲۶ رخ داد، زمانی که یک مرکز بازپروری در برابر مواد مخدر در کابل مورد اصابت قرار گرفت و بر اساس آمار سازمان ملل، ۲۶۹ غیرنظامی کشته و ۱۲۲ نفر زخمی شدند.
در گزارشی که در ۲۱ ژوئیه منتشر شد، عفو بینالملل از مقامات پاکستان خواست تا این حمله را توضیح دهند و خواستار بررسی آن به عنوان یک جنایت جنگی احتمالی شد.
پاکستان میگوید عملیاتهای آن، تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی) را هدف قرار میدهد که طالبان افغانستان را به حمایت از آن متهم میکند. مقامات طالبان، حمایت از این گروه را رد کرده و تأکید میکنند که شورش، مشکل داخلی پاکستان است. با این حال، این حملات نتوانسته است هیچ یک از رهبران یا فرماندهان برجستهٔ طالبان پاکستان را از میان بردارد. آیا طالبان پاکستان منبع واقعی اختلاف است، یا ابعاد دیگری برای این درگیری وجود دارد؟
بحرانی ریشهدار در پاکستان
ریشههای تیتیپی در درون پاکستان قرار دارد. در نوامبر ۱۹۹۴، صوفی محمد، یک قیام مسلحانه در سوات و ملکند برای اجرای شریعت اسلامی رهبری کرد که اولین کارزار از این دست به رهبری یک روحانی در این کشور بود. سیزده سال بعد، بیتالله محسود از وزیرستان جنوبی، چندین گروه شبهنظامی را تحت پرچم تیتیپی متحد کرد. داماد صوفی محمد، ملا فضلالله، از سال ۲۰۱۳ تا زمان مرگش در یک حملهٔ پهپادی آمریکا در سال ۲۰۱۸، رهبری این گروه را بر عهده داشت. بنابراین جنبشی که تیتیپی از آن برخاسته، خود مقدم بر طالبان افغانستان است.
در طول دو دههٔ گذشته، ارتش پاکستان نزدیک به دوازده عملیات بزرگ علیه این گروه انجام داده است. با این حال، طالبان پاکستان نه تنها به دلیل انعطافپذیری یا جذابیت ایدئولوژیک خود، بلکه به دلیل تفاوت قائل شدن پاکستان میان شبهنظامیان «خوب» و «بد» جان سالم به در برده است. حمایت پنهان اسلامآباد از شورش در افغانستان، با هدف تضعیف و در نهایت سرنگونی جمهوری سابق افغانستان، شبکهها و زیرساختهای شبهنظامی را حفظ کرد که طالبان پاکستان نیز از آن بهرهمند شد.
پاکستان از دیرباز به استفاده از گروههای شبهنظامی برای پیشبرد اهداف ژئواستراتژیک خود در افغانستان و علیه هند متهم شده است. پس از کودتای کمونیستی ۱۹۷۸ در افغانستان و تهاجم شوروی در سال بعد، پاکستان به متحدی کلیدی برای غرب، به ویژه ایالات متحده، در مهار نفوذ شوروی تبدیل شد. پاکستان پیش از آن نیز میزبان چهرههای مخالف افغان، از جمله گلبدین حکمتیار و احمد شاه مسعود بود که در دوران حکومت محمد داوود خان گریخته بودند.
با حمایت آمریکا، پاکستان به پایگاه اصلی حمایت از مجاهدین تبدیل شد. مقاومت بومی افغانستان به طور فزایندهای تحت سلطهٔ پاکستان و جناحهای مورد حمایت غرب قرار گرفت. ارتش پاکستان مراکز آموزشی را در امتداد خط دیورند تأسیس کرد، جایی که جوامع محلی در معرض رادیکالسازی سیستماتیک قرار گرفتند. هزاران مدرسهٔ دینی تأسیس شد، ادبیات ترویجدهندهٔ جهاد توزیع گردید و از مبارزان محلی تشویق شد تا به مجاهدین افغان بپیوندند. بسیاری از آنها بعداً در کنار طالبان افغانستان علیه ایالات متحده و دولت سابق افغانستان به کار گرفته شدند.
پس از حملات ۱۱ سپتامبر، ارتش پاکستان تحت فرماندهی پرویز مشرف، ظاهراً تسلیم فشار آمریکا شد و به «جنگ با ترور» پیوست، در حالی که به حمایت از گروههای شبهنظامی منتخب که آنها را مفید میدانست، ادامه داد. کشف اسامه بن لادن در نزدیکی اسلامآباد، جایی که نیروهای ویژهٔ نیروی دریایی آمریکا او را در سال ۲۰۱۱ کشتند، همچنان نماد شرمآوری از این بازی دوگانه باقی مانده است.
بنابراین بسیاری از تحلیلگران این پرسش را مطرح میکنند که آیا پاکستان واقعاً قصد حذف طالبان پاکستان و سایر شبکههای شبهنظامی را دارد یا خیر. آنها استدلال میکنند که اسلامآباد هنوز برخی از گروهها را داراییهای راهبردی میداند و به دنبال ریشهکنی شبهنظامیگری نیست، بلکه میخواهد آن را زیر یک آستانهٔ قابلمدیریت به عنوان یک شورش کنترلشده نگه دارد.
اگر طالبان پاکستان به تنهایی حملات پاکستان به افغانستان را توضیح نمیدهد، اسلامآباد چه هدف گستردهتری را دنبال میکند؟
از عمق راهبردی تا سلطهٔ راهبردی
پاکستان از جستجوی دیرینهٔ خود برای «عمق راهبردی» در افغانستان دست نکشیده است. به طور سنتی، این به معنای پرورش دولتی دوست در کابل بود که بتواند فضای سیاسی و نظامی را در درگیری با هند فراهم کند. با این حال، امروز به نظر میرسد که این سیاست به سلطهٔ راهبردی تبدیل شده است: رفتار با افغانستان نه به عنوان یک همسایهٔ کاملاً مستقل، بلکه به عنوان گسترهای از محیط امنیتی پاکستان.
این نگرش در پست اخیر شبکهٔ اجتماعی عسف دورانی، نمایندهٔ ویژهٔ سابق پاکستان در افغانستان، منعکس شد که گفت روابط رو به رشد طالبان با هند «به قیمت منافع پاکستان» و در حالی که خاک افغانستان در دسترس گروههای مسلح باقی مانده است، از «خط قرمز» پاکستان عبور خواهد کرد. او هیچ مدرکی ارائه نکرد که هند از خاک افغانستان علیه پاکستان استفاده میکند. اظهارات او نشاندهندهٔ این فرض اسلامآباد است که حتی روابط عادی دیپلماتیک بین افغانستان و هند نیز یک تهدید محسوب میشود.
افغانستان از لحاظ تاریخی در مناقشات هند و پاکستان، از جمله در مورد کشمیر، بیطرف بوده و در جنگهای ۱۹۶۵ و ۱۹۷۱ جانب هیچیک را نگرفته است. با این حال، پاکستان انتظار دارد افغانستان هند را از دریچهٔ امنیتی آن بنگرد و روابط خارجی خود را بر این اساس محدود کند.
بعد آسیای مرکزی
افرسیاب ختک، سناتور سابق پاکستانی و تحلیلگر سیاسی، استدلال میکند که پاکستان در حال دنبالکردن یک دستورکار غربی برای مهار نفوذ روسیه و چین است. به نظر او، اسلامآباد نه تنها به این دلیل از طالبان حمایت کرد که قدرت را در افغانستان به دست گیرند، بلکه با این انتظار که شبهنظامیگری به آسیای مرکزی گسترش یابد. او تنشهای اخیر را تا حدی به عدم تمایل مقامات طالبان برای تسهیل چنین بیثباتسازیای نسبت میدهد.
ختک همچنین استدلال میکند که پاکستان از طالبان پاکستان به عنوان بهانهای برای حملات خود استفاده میکند و در عین حال به دنبال حضور نظامی مجدد آمریکا در افغانستان است. در سپتامبر ۲۰۲۵، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا گفت که واشنگتن میخواهد پایگاه هوایی بگرام را به دلیل موقعیت راهبردی آن در نزدیکی چین، بازپس گیرد. چند روز بعد، او هشدار داد که در صورت عدم بازگرداندن این پایگاه به آمریکا، «اتفاقات بدی» رخ خواهد داد.
ماه بعد، حملات پاکستان در کابل و پکتیکا به شدت درگیریها را تشدید کرد. ختک استدلال میکند که اسلامآباد در نهایت به دنبال یک سازوکار نظارتی ضدتروریسم است که به آن دامنهٔ بیشتری برای دخالت در افغانستان و پیگیری اهدافش در آسیای مرکزی و فراتر از آن بدهد.
سرکوب ناسیونالیسم پشتون و بلوچ
به گفتهٔ ختک و سایر تحلیلگران منطقهای، پاکستان ناسیونالیسم پشتون و بلوچ را به جای طالبان افغانستان یا حتی طالبان پاکستان، تهدیدی بنیادینتر میداند. ختک استدلال میکند که طالبان پاکستان جنبشهای ناسیونالیستی پشتون در خیبر پختونخوا را تضعیف میکند و بنابراین پاکستان بخشهای جنوبی این ایالت را به حال خود رها کرده است.
سازمانهای اطلاعاتی پاکستان همچنین به استفاده از شبهنظامیان برای ترور ریشسفیدان قبیلهای، ناسیونالیستهای پشتون و فعالان سیاسی که از سیاستهای دولت انتقاد میکردند و خواستار حقوق بیشتر بودند، متهم شدهاند. به گفتهٔ کمیسیون حقوق بشر پاکستان، بین سالهای ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۴، نزدیک به ۱٬۲۰۰ ریشسفید قبیلهای در وزیرستان شمالی و جنوبی کشته شدند. مقامات به جای رسیدگی به خواستههای مشروع پشتونها و بلوچها، اغلب کسانی که آنها را مطرح میکردند، بهعنوان نمایندگان خارجی معرفی کردهاند.
همین منطق قهری، رویکرد پاکستان به افغانستان را نیز شکل میدهد. اسلامآباد از فشارهای سیاسی، اقتصادی و نظامی برای وادار کردن مقامات طالبان به اقدام مطابق خواستههای خود استفاده کرده است. اخراج گسترده و بدرفتاری با پناهندگان افغان، بستن راههای تجاری و ترانزیتی، و حملات هوایی که غیرنظامیان را کشته است، همگی شکست خورده و نتیجهٔ معکوس داشتهاند.
خط دیورند به طول تقریباً ۲٬۶۰۰ کیلومتر حصارکشی شده است و روابط دیرینهٔ قبیلهای و اجتماعی را گسسته است. بسته شدن نقاط ورودی، تجارت و معیشت را مختل کرده و میلیونها نفر را در هر دو کشور تحت تأثیر قرار داده است. با این حال، شبهنظامیگری تشدید شده است و طالبان پاکستان و گروههای مسلح بلوچ به کارزارهای مرگبار خود در خیبر پختونخوا و بلوچستان ادامه میدهند.
پاکستان باید خانه خود را مرتب کند
مناطق قبیلهای در امتداد خط دیورند زمانی به عنوان یک منطقهٔ حائل بین افغانستان و هند بریتانیا و بعداً پاکستان عمل میکردند. آنها تا زمان ادغام با خیبر پختونخوا در سال ۲۰۱۸، نیمهخودمختار باقی ماندند. دههها عملیات نظامی، جان، خانه و معیشت جوامع محلی را به بهای سنگینی گرفته و بیگانگی آنها را از دولتی که اکنون بسیاری آن را یک نیروی اشغالگر میدانند، عمیقتر کرده است. طالبان پاکستان حضور قابلتوجهی در داخل پاکستان دارد که از آنجا میتواند سازماندهی کرده و حملات خود را انجام دهد.
شرایط در مناطق قبیلهای و بلوچستان به طور فزایندهای شبیه سالهای پایانی جمهوری سابق افغانستان شده است، زمانی که طالبان بخشهای وسیعی از جنوب و غرب افغانستان را کنترل میکردند در حالی که اقتدار دولت عمدتاً به مراکز ایالتها و ولسوالیها محدود شده بود.
پاکستان به جای سرزنش بازیگران خارجی، باید از استراتژی نظامی شکستخورده خود دست بکشد و بحرانهای داخلی خود را از طریق تعامل سیاسی و گفتگو حل کند. گروههای مسلح همچنان سرزمین، نیروی انسانی و برخی حمایتهای محلی را حفظ کردهاند، در حالی که رنجی که بر جوامع قبیلهای تحمیل شده، همچنان به خشم و جذب نیرو توسط طالبان پاکستان دامن میزند.
ماجراجویی نظامی بیشتر علیه افغانستان، بیثباتی منطقهای را عمیقتر میکند، گروههای مسلح غیردولتی را تقویت مینماید و عواقب سنگین بلندمدتی برای خود پاکستان به همراه خواهد داشت.
منبع: الجزیره