پیروزی با خشونت لجام گسیخته و شکستن تمام پیمانها؛ درباره فیلم ادیسه
امیرعلی بنیاسدی در نقد فیلم جدید کریستوفر نولان بها عنوان ادیسه اینطور نوشت:
اول: از کجا شروع کنم؟ اگر رسم ابتلا چنان که میفهمم این است که به هر چیزی که دور و برمان است رنگی از خود میزند آنوقت برای ما مبتلایان به ایران چارهای نمیماند که فیلم کریستوفر نولان را از همین دریچه نگاه کنیم، بهانهای برای اندیشیدن به آنچه زیستهایم و خواهیم زیست، خوشمان بیاید یا نه.
دوم: دم دستیترین سیلیای که فیلم نولان به ما که نگرانیم میزند، پژواک همان بانگ است که قرنها پیش مولانا در عالم زد که بشنو از نی چون حکایت میکند که منظورش نه همه شکایتها که اصلیترین آنها که جدایی است بود. آرزوی بازگشت به خانه همان است که ادیسیوس طراح نقشه اسب تروا را در سفری طولانی از گوشهای به گوشه جهان میکشاند. یکی از معانی ادیسه که نام سفر اوست رنج و سختی است و چه تقلایی سختتر از بازگشت به خانه؟ و کدام دشمن نفرت انگیزتر از دشمنی که تو را از خانه براند؟ و کدام دوست بهتر از آنکه راه خانه را به تو نشان دهد؟
ادیسیوس هفت سال از ده سال دوری از خانه را در کنار زن زیبایی در جزیرهای دور افتاده میگذراند، زنی که تنها وظیفهاش یاری به ادیسیوس است تا آنچه را فراموش کرده به یاد بیاورد، چه که بازگشت به خانه کار فراموشکاران نیست. ادیسیوس با همه عشقی که زن (بخوانید مقصد مهاجرت) به او ورزیده وفاداری به عشق نخستین را (بخوانید وطن) از یاد نمیبرد و این کم آموزهای نیست.
سوم: اما نبرد با فراموشی از کجا آغاز میشود؟ جایی در فیلم قهرمان داستان میگوید “روزگار نویی آغاز خواهد شد و آیندگان اشتباهات گذشتگان را فراموش خواهند کرد”. برای مایی که ایرانی را همواره برای حافظه کوتاه مدتش و فراموشی تاریخیاش نکوهش کردهایم ناگهان پرده از واقعیت ترسناکی کنار میرود که این فراموشی خطای پیشینیان و تکرار ناگزیر آن نه نقصی ایرانی که دردی انسانی است و از همین جاست که ناگهان صحنه ترسناکتری خیالمان را به هم میریزد که آیا اساسا فراموشی را چارهای هست؟
چهارم: اگر چنان که به نظر میرسد درس گرفتن از خطاهای گذشتگان غیر ممکن باشد پس ما میمانیم و درسی که از خطاهای خودمان میگیریم. در ادیسه، ادیسیوس گرفتار کشف تناقض غریبی است و آن این است که لحظه فتح تروا همزمان لحظه شکستی ابدی است چرا که پیروزیای است که با شکستن تمام پیمانهای پیشین و خشونتی لجام گسیخته به دست آمده. انگار به رسم خردی که سختی را همزاد آسانی میداند، ادیسه به ما میآموزد که پیروزی (به هر قیمت) همزاد شکست است و این درس بزرگی برای روزگار ماست که تک تک قدمهایمان را با وسواس برداریم.
نولان در لحظاتی از فیلم فتح تروا به دست ادیسیوس را چیزی شبیه تراژدی بمب اتمی اوپنهایمر روایت میکند، پیروزیای که در لحظه رخ دادن شکستی اخلاقی ولی ابدی را رقم زد.
پنجم: اما چطور مراقب مرزهای اخلاقی باشیم؟ بیش از یکجا در فیلم نولان به ما یاداوری میکند که خداوند گاهی در لباس غریبهای ظاهر میشود. و این در دورانی که دیگری (بخوانید غریبه) نام دیگر دشمن است، یادآوری مهمی است. دورانی که در آن زندگی میکنیم دورانی است که احتمالا یافتن تکهای از حقیقت در کلام غریبهها محتمل تر است تا در میان پروپاگاندایی که در گوشمان فریاد میزنند.
ششم: حالا که حرف از گوش دادن است باید گریزی هم زد به یکی از درخشانترین تکههای فیلم. جایی در هنگام عبور از تنگهای در دریا، صدای دردناکی در فضا میپیچد که همه ملوانان گوشهایشان را میپوشانند. ادیسیوس که با رنج فراوان تا آخر به صدا گوش میکند، آنچه شنیده را اینطور روایت میکند که بزرگترین آرزوها، دست نیافتنی ترین خواسته های ما هستند. همانها که روزگاری داشتیم و بعد از دست دادیم.
از اینجا که نگاه میکنم، وطن در چشم مهاجری که هنوز همه چیز را فراموش نکرده پژواک همین صداست. جایی که روزی دست نیافتنی ترین آرزوهایش در میان داشتههایش وجود داشته و از دستشان داده.