وزن سه شیر: فوتبال، استعمار، دیاسپورا
تاسین ماکینده *
گروه ترجمه فصل سوم:
در حالی که انگلیس در جام جهانی به مصاف غنا میرود، وفاداریهای دوپاره نشان میدهد که امپراتوری، مهاجرت و نژاد هنوز چگونه حس تعلق در فوتبال را شکل میدهند.
وقتی انگلیس به مصاف غنا میرود – که مستعمرهٔ سابق بریتانیاست – چیزی هست که باید به آن توجه کنید. به کوبی بواتنگ ماینو نگاه کنید، یکی از بااستعدادترین بازیکنان جوان تمام فوتبال؛ سپس به براندون توماس-آسانته، جروم اوپوکو و آنتوان سمنیو نگاه کنید. هر چهار نفر پیشینهها و داستانهایی بسیار مشابه دارند. هر چهار نفر در انگلستان به دنیا آمدهاند، از نظر اجتماعی و فرهنگی توسط فوتبال انگلستان شکل گرفتهاند و همگی ریشهای غنایی دارند. با این حال، تنها کوبی ماینو برای انگلستان بازی میکند، در حالی که سه نفر دیگر برای غنا به میدان میروند.
چیزهایی مثل این باعث میشود من در مورد وفاداریهایم تردید کنم. باعث میشوند از خودم بپرسم واقعاً باید هوادار کدام تیم باشم. اما بعداً به آن خواهیم رسید.
این مطلب برای کسانی است که میگویند «سیاست را از ورزش دور نگه دارید: بسیاری از ۲۶ بازیکن انگلستان، پسران یا نوههای افرادی از کشورهای کارائیب و آفریقا هستند. بیشتر آن کشورها مستعمرات سابق امپراتوری بریتانیا هستند. فوتبال هرگز فقط یک بازی نبوده است. همیشه یک آینه بوده است.
تحقیقات رصدخانهٔ مهاجرت دانشگاه آکسفورد نشان داده است که نزدیک به یکچهارم از ۱٬۲۴۸ بازیکن انتخابشده برای تیمهای ملی در جام جهانی ۲۰۲۶، در کشوری غیر از کشوری که نمایندگی میکنند به دنیا آمدهاند و ۲۳٫۶ درصد از بازیکنان، کشوری غیر از کشور محل تولد خود را نمایندگی خواهند کرد. بیست سال پیش، در جام جهانی ۲۰۰۶، این رقم کمتر از ۹ درصد بود. قوانین واجد شرایط بودن فیفا تغییر کرده و این امر باعث گسترش دایره استعدادها شده است.
شاهد هستید که بازیکنان مستعدی که در برخی از بهترین آکادمیهای اروپا پرورش یافتهاند، به خانه بازمیگردند. این موضوع باعث شده است که فاصله بین قدرتهای سنتی و بقیهٔ جهان کمتر شود. میبینید که ساحل عاج رودرروی آلمان قرار میگیرد، کیپورد در برابر اسپانیا قد علم میکند. کامل نیست، اما اوضاع رو به بهبود است. از آمریکای جنوبی تا کارائیب تا آمریکای شمالی تا آفریقا، هرچه در این مسیر پیش میروید، متوجه میشوید که یک حقیقت تکراری خود را نشان میدهد: بسیاری از ما زیر زور بازوی استعمار و امپراتوری اروپا رنج کشیدهایم. دیاسپورا یک پانوشت نیست. دیاسپورا خود داستان اصلی است.
من اعتراف میکنم: من در برابر شیران سهگانه (تیم ملی انگلیس) ضعف دارم.
وقتی من و برادر کوچکترم آرزوهای حرفهایمان را در فوتبال پرورش میدادیم (او بعداً به آنها دست یافت)، اغلب دربارهٔ این که در سطح بینالمللی برای کدام تیم بازی کنیم، بحث میکردیم. از یک سو، ما در دههٔ ۹۰ و ۲۰۰۰ در انگلستان به دنیا آمده و بزرگ شدیم و وجدانمان توسط نسل طلایی بدنام انگلستان شکل گرفته بود. از سوی دیگر، نیجریه بود، سرزمین مادری پدر و مادرم، مایهٔ غرور و شادی ما، سنگ بنای ما، با هرجومرج زیبای خود در داخل و خارج از زمین. و سپس ایالات متحدهٔ خوب قدیمی بود، جایی که ما نیز در آن بزرگ شدیم و در تیمهای جوانان آن بازی کردیم.
عشق من به هر دو تیم انگلیس و نیجریه از یکی از معابد فوتبال شروع شد، ورزشگاه اصلی ومبلی. چهار ساله بودم، اما هرگز آن را فراموش نمیکنم. دیدن برجهای دوقلوی معروف. تاریخ ۱۶ نوامبر ۱۹۹۴ بود، یک روز پس از تولد دو سالگی برادرم. من، پدرم و عمویم به تماشای بازی انگلیس و نیجریه رفتیم؛ نیجریهای که تازه قهرمان جام ملتهای آفریقا در سال ۱۹۹۴ شده بود و جهان را در جام جهانی ۱۹۹۴ شگفتزده کرده بود. تیمی فوقالعاده بااستعداد. دیوید پلات، کاپیتان آن روز انگلیس، تنها گل بازی را با یک ضربهٔ سر در نیمهٔ اول به ثمر رساند و من میدانستم که هرگز مثل قبل نخواهم بود. آن روز مرا عاشق فوتبال کرد و مرا با درد آشنا ساخت؛ تماشای باخت نیجریه، همراه با احساس شعلهور شدن چیزی در درونم. آنقدر که دو سال بعد، وقتی گرت ساوتگیت آن ضربهٔ پنالتی را مقابل آلمان از دست داد، گریه کردم. اشکهایی که روی گونههایم جاری شد آنقدر داغ بود که میتوانستند تخممرغ را نیمرو کند.
سپس سال ۱۹۹۸ فرا رسید و من یاد گرفتم که فوتبال مازوخیسم است. باخت انگلیس به آرژانتین. باخت نیجریه به دانمارک. هر دو تیم محبوب من، با وجود تمام استعدادهایشان، دلم را شکستند. در ۲۸ سال از آن زمان، میتوانستم پایاننامهای بنویسم دربارهٔ این که هر دو چگونه مرا ناامید کردهاند. اما اینجا جلسهٔ رواندرمانی نیست.
آنچه میخواهم به آن بپردازم، واقعیت همیشه آزاردهندهٔ این است که سیاهپوست بودن و حمایت از این کشورهای غربی، این مکانهایی که در آنها به دنیا آمده و بزرگ شدهاید، چگونه است.
اولین قهرمانان واقعی من در خارج از خانواده، کسانی که باعث شدند بزرگتر فکر کنم و رویاهای بزرگتری ببینم، فوتبالیستهای سیاهپوست بریتانیایی بودند. ویو اندرسون، اولین بازیکن سیاهپوست انگلستان در سال ۱۹۷۸. لوتر بلیست که در سال ۱۹۸۲ با هتتریک مقابل لوکزامبورگ، اولین گلزنیاش برای تیم بزرگسالان را رقم زد و اولین بازیکن سیاهپوستی شد که برای تیم اصلی گلزنی کرد. پال اینس در ژوئن ۱۹۹۳ در بوستون، هنگامی که تیم را مقابل آمریکا به میدان فرستاد، اولین کاپیتان سیاهپوست انگلستان شد. در مارس ۲۰۲۱، الی واتکینز به صدمین بازیکن سیاهپوستی تبدیل شد که برای انگلستان به میدان رفت و تا ژوئن ۲۰۲۶، پس از اولین بازی ریو نگوموها مقابل نیوزیلند در تامپا، این تعداد به ۱۲۷ نفر رسیده است.
اینها آمار نیستند. اینها نقاط عطفی هستند که از دل مقاومت و ارادهٔ محض تراشیده شدهاند.
به قهرمانانم فکر میکنم: یان رایت، پال اینس، لس فردیناند، اندرو کول و ریو فردیناند. سپس بزرگبرادرهایم: لدلی کینگ، جرمین دفو، شاون رایت-فیلیپس، میکا ریچاردز. سپس همسالانم: دنی ولبک، کریس اسمالینگ، کایل واکر، دنیل استوریج، رحیم استرلینگ. سپس نسل جوانتر: مارکوس راشفورد، جسی لینگارد، جیدون سانچو، ترنت الکساندر-آرنولد، بوکایو ساکا. و سپس موج جدید: جود بلینگام، ریس جیمز، کوبی ماینو، ریو نگوموها. اینها پیشگامانند. اینها غولهایی هستند. همانگونه که یان رایت و اندرو کول به من الهام بخشیدند، یک بچهٔ جوان دیگر مثل من با تماشای جود که شادی میکند، کوبی که پاس میدهد و حرکت میکند، ریس جیمز که در جناح راست میتازد، یا بوکایو ساکا که به دقیقی یک جلسهٔ استودیویی با کوئینسی جونز و مایکل جکسون است، الهام میگیرد.
و با این حال، این افتخار با تناقضی همراه است که هرگز نتوانستهام از آن فرار کنم: همان کشوری که بازیکنان سیاهپوست را به نمادهای افتخار ملی تبدیل میکند، همچنان میتواند حس تعلق آنها را مشروط جلوه دهد.
این را در نحوهٔ برخورد رسانههای انگلیسی با این بچهها میبینید.
چگونه رسانههای انگلیسی با این بچهها رفتار میکنند. با مارکوس راشفورد، جیدون سانچو و بوکایو ساکا آن را دیدیم. با رحیم استرلینگ که با دستی سنگینتر نسبت به همدورانش برخورد شد، آن را دیدهایم. استن کالیمور اغلب به آن پرداخته است. موارد آنقدر زیاد است که قابل شمارش نیستند؛ روشهایی که کلمات و اقدامات میتوانند بازیکنان را از مسیر خارج کرده و به آنها آسیب بزنند. به اندرو کول نگاه میکنم، دلیلی که هوادار منچستریونایتد شدم، و نظر گلن هادل که گفته بود برای گل زدن به پنج موقعیت نیاز دارد. آن برداشت به واقعیت تبدیل شد و ماندگار گردید. و اینها چیزهایی هستند که گاهی جشن گرفتن برای انگلستان را دشوار میکنند. خُردتهاجمها، کنایهها، روشهای ظریف تحقیر، حتی زمانی که در هنگام موفقیت از شما تمجید میکنند. این تناقض، زندگی با آن را خستهکننده میکند.
بنابراین وقتی در این مسابقات به برادرانی نگاه میکنم که تصمیم دیگری گرفتند، گوئلا دوئه که نمایندهٔ ساحل عاج است در حالی که دزیره دوئه نمایندهٔ فرانسه است، نیکو ویلیامز که اسپانیا را انتخاب کرد در حالی که ایناکی ویلیامز غنا را برگزید، دریک لوکاسن که نمایندهٔ غناست در حالی که برایان بروبی نمایندهٔ هلند است، هر جنبهای از آن تصمیم را درک میکنم.
میفهمم که چرا کسی انگلستان را بر غنا ترجیح میدهد. اعتبار و آسایش وجود دارد. همچنین ملاحظات عملی، از جمله ثبات، منابع و سیاستهای فدراسیون نیز مطرح است، اما آن بحثی برای زمانی دیگر است. اینها مسائل کوچکی نیستند و واقعی هستند. من کسی را برای آنها قضاوت نمیکنم.
اما چیزی در حال تغییر است.
ابراهیم امبایه سنگال را به جای فرانسه انتخاب کرد. ایوب بوعدی مراکش را به جای فرانسه برگزید. کیپورد در این جام جهانی نمایشی خیرهکننده ارائه میدهد. تیمهای آفریقایی در حال نزدیک شدن به قدرتهای برتر هستند. در دههٔ گذشته، جام ملتهای آفریقا به بهترین تورنمنت قارهای در جهان تبدیل شده است، بهتر از یورو، بهتر از کوپا آمریکا، و این موضوع در جام جهانی نیز خود را نشان میدهد. مراکش، با بهرهمندی از انبوه استعدادهای دیاسپورا و آکادمی شاه محمد ششم، به نیمهنهایی سال ۲۰۲۲ رسید و اولین کشور آفریقایی بود که به این مرحله دست یافت. روزبهروز استعدادهای بیشتری از دیاسپورا به خانه بازمیگردند. نه از روی اجبار. بلکه از روی میل.
بنابراین، بهعنوان یک بریتانیایی-نیجریهای-آمریکایی، وقتی غنا و انگلستان را تماشا میکنم، هر جنبه از تصمیم کوبی بواتنگ ماینو، براندون توماس-آسانته، جروم اوپوکو و آنتوان سمنیو را درک میکنم. زیرا در پایان روز، متأسفانه همهٔ ما مستعمره شدهایم. برخی از ما برای مبارزه با آن تلاش میکنیم، برخی دیگر اجازه میدهند که بر آنها چیره شود. همانطور که نیکلاس جکسون زمانی معروف گفت، ما خودمان را برای آفریقا میکشیم. این فقط برای این قاره نیست. برای دیاسپوراست، برای آمریکای جنوبی است، برای کارائیب است، برای ایالات متحده است. برای ما در سراسر جنوب جهانی و دیاسپوراهای آن است. فوتبال بازتابی از جامعه است و ما میخواهیم جهان را به جای بهتری برای خود و نسلهای آینده تبدیل کنیم، هم در زمین و هم خارج از آن. بنابراین وقتی غنا مقابل انگلستان بازی میکند، من فقط یک مسابقهٔ فوتبال تماشا نمیکنم. دارم تماشا میکنم که تاریخ با خودش جر و بحث میکند و امیدوارم که آینده پیروز شود.